Loading Posts...

سریال آموزگار قسمت ۱۰

سریال آموزگار قسمت 10
سریال آموزگار قسمت 10
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال آموزگار قسمت ۱۰ دوبله فارسی

مونتاژ ویدئو کار من بود


مردم و خبرنگارها بعد از شنیدن خبر کشته شدن پنج دانش آموز دیگر، عصبانی و ناراحت می شوند و کمیسر ییلماز را از این پرونده کنار می گذارند. از طرفی، طغرول به پنج دانش اموز دیگر توضیح می دهد که معلم در اصل با بیهوش کردن و پاشیدن رنگ خون روی لباس او بقیه را به این باور رساند که هم او و هم پنج تای دیگر را کشته است. صالح که هضم این قضیه خیلی برایش سخت است رو به طغرول می گوید:« تو چطور زنده ای؟ ما خودمون خونو دیدیم! » بعد هم به عاکف می گوید:« تو مارو سرکار گذاشتی؟ تو به ما زور میگی و اینجا چند روزه نگهمون داشتی! » عاکف مدتی با نگاهی معنادار به او خیره می شود و بعد می گوید:« تو میدونی زورگویی یعنی چی؟ » و بعد با شدت بیشتری می گوید: «زورگویی یعنی تو بیای از هم کلاسیت فیلم بگیری و اینجوری باعث مرگش بشی! » بحث آنها بالا می گیرد و گیزم که شبانه حس می کند صدای آنها را شنیده سعی می کند موسیم یا بقیه را بیدار بکند تا مطمئن بشود که واقعا صدایی شنیده اما همه خواب هستند و اصلا به حرف های او توجهی نمی کنند.

وقتی صبح عاکف به کلاس می آید سوال بعدی اش را از انها می پرسد: «ما میدونیم صالح ویدیو رو گرفت. اما کی ویدیو را به موسیم رسوند و مونتاژش کرد؟ » همه سکوت می کنند تا این که آتش دستش را بلند می کند و می گوید:« کار من بود! » عاکف می گوید: «باشه قبول میکنم که تو ویدیو رو تو کیف موسیم گذاشتی اما مونتاژش کار تو نبوده! » اما آتش روی حرفش می ایستد و همه بچه ها که او را همیشه باور داشته اند شوکه شده و با عصبانیت به او خیره می شوند که عاکف می گوید:« بهتون تا ساعت هشت فرصت میدم. اگه جواب اشتباه رو بگین، ده نفر دیگه از بینتون کشته میشه! » همه بچه ها با عصبانیت به سمت آتش می روند و فریاد می زنند و از او می خواهند تا حقیقت را بگوید! اما آتش سرجایش نشسته و اصرار دارد که کار او بوده.

زینب از بیمارستان مرخص می شود و کسی که او را تمام مدت زیر نظر داشته، به شخصی پشت تلفن این خبر را می دهد. زینب که حتی با پدر خودش هم احساس راحتی و امنیت نمی کند از او می خواهد تا اول به اداره پلیس بروند.

یک پسر بچه به همراه خواهر کوچکترش میان جمعیت مردم منتظر جلوی مدرسه می روند و رو به معلم ها می گویند که خواهر و برادر آتش هستند و دنبال معلمی هستند که برایشان چند روز پیش غذا برده بود. همه معلم ها به هم خیره می شوند اما کسی از بین آنها این کار را نکرده است.

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment