Loading Posts...

سریال آموزگار قسمت ۱۳

برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال آموزگار قسمت ۱۳ دوبله فارسی

رویا رو یادم میاد!


معلم روی پشت بام رفته و رو به همه مردم و خبرنگارها و پلیس فریاد می زند:« باید حقیقت رو بفهمین! » و اسلحه اش را به سمت کمیسر ییلماز که گروگان گرفته می گیرد. اما قبل از آن افراد پلیس با تک تیر انداز به سمت قلب او شلیک کرده و نقش بر زمینش می کنند…. چهار روز قبل از این قضیه، دانش آموزان بالای سر عاکف که بیهوش روی زمین افتاده می روند. گیزم با نگرانی سعی می کند مراقب او باشد اما بقیه بچه ها و به ویژه آتش، سعی دارند دانش آموزان دیگر را آزاد کنند و از انجا فرار بکنند. قبل از همه چیز خلیل ساعت را از مچ عاکف برمیدارد اما جرئت این که آن را به دست بگیرد ندارد و ساعت را به دست چتین می دهد. صدای زنگ گوشی عاکف در کلاس پخش می شود. گیزم ان را برمیدارد و همان موقع فرمانده متین به عاکف خبر می دهد که اوضاع به هم ریخته و می پرسد که آیا این بهم ریختگی هم طبق نقشه اس است یا نه؟ گیزم این را که می شنود تعجب می کند و موسیم گوشی را از او می گیرد تا به پلیس زنگ بزند اما بعد مکث می کند و با نگرانی می گوید: «شاید تو گوشیش هم بمب کار گذاشته باشه…. » و بیخیال گوشی عاکف می شود. بعد هم همه با هم به سمت اتاق آتلیه می روند و سعی می کنند کلید در آنجا را پیدا بکنند اما نمی توانند و در را می شکنند و وارد اتاق کوچکی می شوند که خالی از دانش اموزان دیگر است. آتش می گوید تا همه جا را خوب بگردند. ناگهان چتین فریاد می زند: «دست بردارین! » و ساعت روی مچش را نشان می دهد و می گوید: «من از اول با استاد همکاری میکردم. به خاطر رویا. اگه دست از این کارتون برندارین، اینجا رو منفجر می کنم. » بچه ها عقب می کشند و چتین با بغض و خشم می گوید: «باید اینجا بمونیم. به خاطر این که نقشه ی استاد به هم می ریزه. به خاطر رویا و این که دیگه کسی قربانی نشه… » آتش وقتی می بیند او حواسش به بقیه چیزها نیست به کمک خلیل و دیگر پسرها او را خفت می کنند و زمین می زنند. آتش به او مشت می زند و می گوید: «باید بهمون جای کلیدهارو بگی! » و ساعت را از مچ او باز می کند.

زینب لای کتابی از قفسه ی کتاب هایش متوجه عکسی همراه دانش اموزانش می شود. او با دیدن رویا او را به یاد می آورد و به سمت پدرش رفته و می پرسد:« من رویا رو یادم اومد. از اون چیزی بهت میگفتم؟ » پدرش جا خورده و می گوید که اسم چنین کسی تا به حال به گوشش نخورده. زینب که به او همچنان مشکوک است شماره ی مخاطبان گوشی اش را چک می کند و به رویا زنگ می زند اما سیم کارت او از دسترس خارج شده است.

فرمانده متین سعی می کند تشویش مردم را کم بکند اما نمی تواند و از طرفی هم کمیسر ییلماز که کارا را گیر انداخته نمی تواند از او چیزی به دست بیاورد و تصمیم می گیرد به مدرسه برود تا بچه ها را آزاد بکند.

بچه ها، بالاخره کلید اتاق زیرین را پیدا می کنند و طغرل و صالح و بقیه را می بینند و خوشحال می شوند. آنها تصمیم می گیرند از انجا فرار بکنند. از طرفی سلین گوشه ای ایستاده و وقتی خبر دستگیری باند کارا می شنود، به یاد می آورد که برای رسیدن به بازیگری به کارا گفته بود که هرکاری لازم باشد انجام می دهد و کارا نگاه معناداری به او کرده بود.

طغرل رو به بچه ها می گوید که کسی حق ندارد از انجا خارج بشود وگرنه تمام زحمات عاکف به باد می رود. و تعریف می کند که آنها باید به خاطر جنایت رویا، دست به دست هم بدهند و این کار را به نتیجه برسانند اما از طرفی هم عاکف فرصت زیادی ندارد و هرآن ممکن است بمیرد. بچه ها کمی متاثر می شوند اما همچنان چند نفر مخالف هستند و می خواهند هرچه زودتر پیش خانواده هایشان برگردند.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment