Loading Posts...

سریال آموزگار قسمت ۵

سریال آموزگار قسمت 5
سریال آموزگار قسمت 5
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال آموزگار قسمت ۵ دوبله فارسی

من اون ویدئو رو منتشر کردم


وقتی کمیسر ییلماز به همراه ماهیر به بیمارستان می رسند و با زینب روبرو می شوند سعی می کنند در مورد عاکف با او صحبت کنند اما پدر زینب از راه می رسد و دخترش را داخل اتاق برمیگرداند تا استراحت بکند. کمیسر ییلماز پدر زینب را بیرون می کشد و در مورد کارهای عاکف از او می پرسد. او اظهار بی اطلاعی می کند و می گوید که دخترش شش ماه پیش به کما رفته و از ان موقع هم از عاکف خبری ندارند. از طرفی، ماهیر وقتی چشم پدر زینب را دور می بیند به اتاق زینب رفته و بدون این که جلب توجه بکند گوشی زینب را برمیدارد و با خودش می آورد.

گیزم یک جاسوئیچی شکل ستاره را به دست گرفته و با ناراحتی به آن خیره شده است که موسیم متوجه آن شده و با تعجب می پرسد: «اونو از کجا آوردی؟ » گیزم می گوید:« رویا بهم داده. » موسیم یاد روزی می افتد که توجه همه به رویا بود و او هم که دوست صمیمی رویا محسوب میشد، این جاسوئیچی را به او هدیه داده بوده… او از این که رویا هدیه ی او را به گیزم داده خیلی ناراحت می شود.

موسیم پنهانی به سمت آتلیه ی عاکف می رود و می پرسد: «اگه اونی که ویدیو رو منتشر کرده، خودشو لو بده، زندگیش نابود نمیشه؟ » عاکف می گوید: «میشه. اما بعدش فرصت داره تا زندگیشو درست کنه. چیزی که رویا فرصتشو نداشت. » موسیم وقتی به سمت کلاس می رود، گیزم و سلین به سمت او می روند و می پرسند که چرا سراغ معلم رفته بوده و سلین تاکید می کند که حتما انتشار ویدیو کار او بوده اما موسیم چیزی را گردن نمی گیرد.

عاکف به کلاس برمی گردد و سر ساعت هشت به بچه ها می گوید: «دیگه وقتشه الون ۴۵ بیاد بیرون! میدونی که این عذاب وجدان که یکی دیگه از دوستات رو از دست بدی، باعث میشه زندگی سختی داشته باشی! » صدایی از کسی بیرون نمی آید. همان موقع گوشی عاکف زنگ می خورد و اسم زینب روی صفحه می آید. عاکف با خوشحالی گوشی را جواب می دهد اما کمیسر برای تحریک او می گوید:« زنیب خودش گوشیش رو بهم داد تا تورو از این اشتباه نجات بدم! » عاکف کمی جا می خورد اما بعد توجهی به حرف های کمیسر نمی کند که اتش و بقیه پسرها از پشت سر به معلم حمله کرده و او را زمین می زنند. یکی از پسرها ساعت مچی عاکف را که تنظیمات بمب ها از طریق آن است را از مچ دستش بیرون می کشد. عاکف به زحمت دستش را به مچ پایش که ساعت دیگری به ان وصل است می رساند و گوشه ای از کلاس منفجر می شود. بچه ها با وحشت عقب می کشند و عاکف می گوید:« بعد از کاری که تو دستشویی باهام کردین، انتظار همچین کاریو ازتون داشتم! » او همه بچه ها را وسط جمع می کند و می گوید: «یه بمبی بالا سرتونه که اگر منفجرش کنم همتون تکه تکه میشین! » آتش با عصبانیت فریاد می زند: «تو داری دروغ میگی. حتی طغرل رو هم نکشتی! » عاکف با خونسردی می گوید:« اینجوریه؟ پس یه قدم بیا جلو ببین دروغ میگم یا نه! » آتش عقب می کشد و بقیه بچه ها فریاد می زنند و از کسی که ویدیوها را پخش کرده خواهش می کنند تا بیرون بیاید تا همه با هم کشته نشوند. گیزم بالاخره دستش را بالا می برد و می گوید که انتشار ویدیو کار او بوده. عاکف می پرسد: «پس رمز اکانتت رو به من بگو! » گیزم جا می خورد و چیزی نمی گوید. همان موقع موسیم جلو می رود و می گوید: «اون اکانت من بودم. » و رمز را هم می گوید که درست درمی آید! همه با عصبانیت و خشم به موسیم که تمام مدت این را پنهان کرده بوده خیره می شوند. موسیم اشک می ریزد و با عصبانیت می گوید: «درسته من این کارو کردم، اما همش به خاطر گیزم بود. من صمیمی ترین دوست رویا بودم اما اون به خاطر گیزم من رو ترک کرد. من خیلی گریه کردم و تنها شدم! دلم خواست اونم سختیایی که من کشیدم رو تجریه کنه و مدام دنبالش کردم و اذیتش کردم! اگه آدم الان بودم شاید این کارارو نمیکردم اما خیلی ناراحت شده بودم! » عاکف با عصبانیت به او چشم می دوزد و می گوید: «اگه کس دیگه ای باهات این کارو میکرد چه حسی داشتی؟ »

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment