Loading Posts...

سریال آموزگار قسمت ۶

سریال آموزگار قسمت 6
سریال آموزگار قسمت 6
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال آموزگار قسمت ۶ دوبله فارسی

خوش اومدی مدیر متین!


عاکف به موسیم نزدیک می شود و با عصبانیت می گوید: «دوستت به خاطر اشتباه تو مرده! فرار نکن! » موسیم می گوید: «من مجبورم اینارو از شما بشنوم؟! » عاکف می گوید: «آره. چون من معلم تو هستم و وطیفه م اینه که راه درست رو بهتون نشون بدم! » موسیم روی زمین می افتد و گریه می کند. عاکف با مهربانی می گوید: «تو فقط اسیر عصبانیتت شدی و به بعدش فکر نکردی. شاید اگه یه لحظه فکر میکردی، شاید رویا زنده بود… » موسیم بیشتر گریه می کند و می گوید:« نمیخوام چیزی بشنوم. » گیزم جلو می رود و جاسوئیچی را نشان موسیم می دهد و می گوید: «من خیلی از این جاسوئیچی خوشم اومده بود و وقتی رویا اینو میخواست بده بهم گفت که اینو یکی از دوستای عزیزش بهش داده… اون هنوز تورو دوست خودش میدونست موسیم… » موسیم بیشتر اشک می ریزد و می گوید: «معذرت میخوام رویا… » عاکف بلند می شود که کلاس را ترک کند. یکی از پسرها می پرسد:« استاد حالا که معلوم شد کار کی بوده، میتونیم دیگه بریم خونه هامون؟ » عاکف رو به موسیم کرده و می پرسد:« درست کردن ویدیو هم کار تو بود موسیم؟ » موسیم می گوید: «نه من فقط منتشرش کردم. » عاکف می گوید: «پس تا وقتی که اون شخص پیدا نشه کسی جایی نمیره! » بعد به سمت آتلیه می رود که دوست دختر طغرل دنبالش رفته و می گوید: «استاد خواهش میکنم به من واقعیت رو بگین. طغرل زنده ست؟ » عاکف می گوید: «واقعا میخوای بدونی؟ پس یکیتون با من بیاد. » دختر جلو می رود و می گوید: «من میام. » عاکف می گوید:« اما اگه هرکسی با من وارد آتلیه بشه، دیگه نمیتونه بیرون بیاد! » دختر عقب می کشد و می گوید که نمی تواند همچین کاری بکند. عاکف پوزخندی می زند و می گوید:« همونطور که حدس میزدم… »

کمیسر به عاکف زنگ می زند و در مورد وضعیت بچه ها می پرسد. عاکف چیزی نمی گوید و فقط از انها می خواهد تا غذای برایشان بیاورد. کمیسر قبول می کند و فرمانده متین می گوید که این کار را خواهد کرد. بعد عاکف به پدر زینب زنگ می زند. او می گوید که در اصل زینب فراموشی گرفته و زمان می برد تا حالش بهتر بشود. عاکف چشمانش پر از اشک می شود و می گوید: «اگه من انقدر وقت نداشته باشم که ببینمش چی… »

زینب در اتاقش دراز کشیده که صدای خبر تلوزیون توجه او را جلب می کند. خبر در مورد معلم عاکف و گروگان گیری بچه های کلاسش است. زینب با ناباوری به صفحه ی تلوزیون خیره می ماند.

فرمانده متین همراه غذاها وارد راهرو می شود. شنودی به او وصل است که عاکف زود متوجه آن شده و شنود را زیر پایش له می کند. فرمانده متین می گوید: «من پیش تو خیلی اماتورم! » عاکف لبخند می زند و می گوید: «خوش اومدی مدیر متین. » و جلو رفته و او را در آغوش می گیرد. مدیر هم به گرمی او را در آغوش می گیرد…

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment