Loading Posts...

سریال تردید قسمت 121

سریال تردید / هرجایی قسمت 121 دوبله فارسی

بذار از این به بعد اون نامه راهنمای تو باشه


هازار بعد از دادن نامه به دست میران به خانه برمی گردد و به پدر و برادر و خانواده اش می گوید نامه ای که دلشاه برایش نوشته بود بالاخره پیدا کرده و به میران نشان داده. او هم دیگر به عزیزه اعتماد نخواهد کرد و از انتقامش دست خواهد کشید. نصوخ می گوید: «انقدر مطمئن نباش. آب می ایستد، خورشید طلوع نمی کند ولی عزیزه از انتقامش دست نمی کشد! من او را میشناسم. » ولی هازار به گفته اش اطمینان دارد. ریان منتظر میران و شوکران در حیاط است. شوکران از ریان می پرسد: «تو دختر هازار هستی. » و ریان با نگرانی نگاهش می کند. هازار که فهمیده که نامه را یارن در اتاقش قایم کرده بود به اتاق او می رود و می گوید: «به خاطر آن نامه من داشتم جانم را از دست میدادم. ما عذاب کشیدیم ولی تو حتی عذاب وجدان هم نگرفتی؟! برایت متاسفم که جواب محبت را این گونه میدهی. » یارن همه چیز را انکار می کند و هازار دیگر او را باور نمی کند و می گوید: «از این به بعد سر راه هیچ کدام از اعضای خانواده ام قرار نمیگیری در غیر این صورت این جریان را فاش میکنم. از این به بعد جز خانواده ی من نیستی. »  و یارن در تنهایی گریه می کند. شوکران درگیری میران و هازار را برای ریان سر مزار توضیح می دهد و این که هازار نامه دلشاه را به میران داده و میران به شدت پریشان شده و ریان همه جا را دنبال میران می گردد. میران در کنار تاب بالای تپه نشسته و ذهنش درگیر است. او برای یک لحظه دلش می خواهد خودش را از پرتگاه پایین بیندازد که ریان دست او را می گیرد و او را از خیالات بیرون می آورد. میران نامه مادرش را به ریان می دهد تا بخواند. ریان می گوید: «28 سال مادربزرگت راه نشانت داده از این به بعد اجازه نده این نامه راهنمای تو باشد. » میران می گوید: «خسته شده ام. آن قدر در بی خبری و تاریکی زندگی کردم. » فیرات از اسما می پرسد که آیا حرف هایی که هازار به او زده صحت دارد یا نه؟ اسما می گوید: «هازار راست می گوید. او و دلشاه عاشق هم بودند و اصلان بی ها او را به زور عروس کردند و محمد همیشه او را شکنجه میداد. » فیرات مثل دیوانه ها فریاد می زند که چرا این همه سال سکوت کرده و به میران چیزی نگفته؟ و می رود تا همه چیز را به میران بگوید. اما اسما مانع او می شود و می گوید: «دلشاه زن پاکی بود ولی اگر چیزی بگویی ممکن است این شبه در ذهن میران به وجود بیاید که مادرش بی عفتی کرده و داغون خواهد شد. » فیرات مجبور می شود سکوت کند. حنیفه با هارون تماس می گیرد و می گوید: «هازار نامه را به میران داده. » هارون می گوید: «حالا باید منتظر عکس العمل عزیزه باشیم. » شوکران که ذهنش درگیر هازار است، عزیزه می آید و می پرسد: «رفتی قبرستان دو قطره اشک ریختی و دل میران را به دست آوردی. ولی خیال خام کردی. تو فرصت عوض کردن ذهن میران را نداری. » شوکران می گوید: «به زودی به خود میران حساب پس خواهی داد. و میران به تو خواهد گفت که در قبرستان چه اتفاقی رخ داد. » عزیزه تلاش می کند که کسی که حنیفه را زندان انداخت و کسی که سلطان را از تیمارستان بیرون آورده همان کسی است که یادداشت ها را می فرستد پیدا کند. اما سرنخی در دست ندارد و همه چیز به بن بست می رسد. هارون با یک دسته گل و جعبه ای که لباس عروس دارد به دیدن یارن می رود. یارن می گوید: « من هیچ علاقه ای به ازدواج ندارم. این هدیه ها را بردار و گمشو! » هارون دست یارن را فشار می دهد و می گوید: «تو این لباس را میپوشی و عکس می گیری و برایم میفرستی وگرنه خیلی برایت بد خواهد شد. » یارن با خشم به داخل خانه برمی گردد و به پدر و مادرش التماس می کند ت او را از دست هارون روانی نجات دهند! اما انها به او توجهی نمی کنند.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید