Loading Posts...

سریال تردید قسمت 122

سریال تردید قسمت 122
سریال تردید قسمت 122

سریال تردید / هرجایی قسمت 122 دوبله فارسی

مادرم عاشق پدرم بود


میران و ریان به دیدن هازار می روند ولی میران از حرف های سلطان چنان گیج شده که نمی داند چه کند. ریان که می فهمد میران دنبال دلیلی برای تبرئه عزیزه می گردد می گوید: «الان وقت مناسبی برای صحبت کردن با پدرم نیست. بهتر است به خانه برگردیم. » در همین حال چشمشان به حنیفه می افتد که آن موقع شب در حال رفتن به جایی است. میران با ماشین او را تعقیب می کند. عزیزه در خانه ی قدیمی منتظر حنیفه است و به محض دیدنش گلوی او را می چسبد و می گوید: «چطور توانستی به من خیانت کنی؟! فقط تو از اسرار من خبر داری. » حنیفه که فکر می کند عزیزه از وجود هارون با خبر شده است زود خودش را جمع و جور می کند و می گوید: «تمام عمرم را به پای این انتقام گذاشتم و هرکاری گفتی انجام دادم و حالا من را مقصر میدانی. حالا که به من اعتماد نداری از این به بعد راه ما از هم جداست. دیگر به من زنگ نزن. من خودم به روش خودم از شاداغلوها انتقام خواهم گرفت. » در همین حین هارون به او پیغام می دهد که میران و ریان از پشت پنجره به حرف های آنها گوش می دهند. حنیفه با اشاره دست به خواهرش می فهماند که میران پشت در است. بالاخره حنیفه از خانه خارج میشود و با ریان و میران روبرو می شود. ریان می گوید: «چطور توانستی بعد از این همه سال به پدربزرگم خیانت کنی؟! همین فردا وسایلت را جمع کن و از عمارت برو. » حنیفه قسم می خورد که احتیاج شدیدی به پول داشته و مجبور به جاسوسی برای عزیزه شده است و وقتی هم که خبر عروسی آزاد و الیف را در مدرسه به عزیزه داده او آنجا را به اتش کشیده است. این در حالی بوده که از حضور میران و الیف در آنجا خبر نداشته. حنیفه به دیدن هارون می رود و از او کمک می خواهد تا راهی پیدا کند شاداغلوها او را از خانه بیرون نکنند. از آن طرف، یارن که تصمیم گرفته است چهره ی واقعی هارون را به پدر و مادرش نشان دهد از هارون می خواهد شب به دیدنش برود. هاندان و جهان پشت در می ایستند و یارن با دیدن هارون می گوید: «من میخواهم نامزدی را به هم بزنم. چون تو اذیتم میکنی. » هارون که می داند کاسه ای زیر نیم کاسه است با مهربانی می گوید: «ولی من تو را دوست دارم. انقدر بی رحم نباش. شاید ما هم توانستیم با هم خوشبخت شویم. در ضمن من تو را اذیت نکردم. آن روز که برای دیدن من به هتل آمده بودی من نخواستم پدر و مادرت اذیت شوند و دستت را گرفتم که تو را به خانه برگردانم. » یارن که از حیله گری او متعجب شده با شرمندگی در را می بندد. جهان با خشم به او می گوید: «حالا که سرخود به دیدن هارون می روی باید هرچه زودتر با او ازدواج کنی و از این به بعد هم سعی نکن هارون را مثل خودت بد جلوه دهی. » هارون نصفه شب به اتاق خواب یارن می رود و در حالی که او را تا سر حد مرگ ترسانده می گوید: «از این به بعد با من بازی نکن. چون برایت خیلی بد خواهد شد. » همان شب ملیکه می فهمد که آزاد و الیف هرکدام در اتاق جداگانه می خوابند. الیف به آزاد می گوید: «حالا که نامه ی زن عمو دلشاه به دست میران رسیده و ممکن است این انتقام تمام شود بهتر است ما از هم جدا شویم. » آزاد می گوید: «درست است که ما زن و شوهر معمولی نیستیم ولی تو تا هروقت بخواهی میتوانی اینجا بمانی. ما دوست هم هستیم و هیچ کس نمی تواند تو را مجبور به کاری کند. » میران و ریان به کلبه چوبی می روند و ریان با ناراحتی می گوید: «چطور میتوانی رابطه ی عزیزه و حنیفه را از من پنهان کنی؟ در حالی که کارهای آنها ممکن بود باعث صدمه دیدن خانواده من شود. من دیگر خسته شده ام. همیشه به دنبال راهی برای بی گناه نشان دادن عزیزه هستی. با این همه مدرک و دلیل هنوز به او وابسته ای. اگر اینطور پیش برود ما نمی توانیم کنار هم باشیم. » میران به طرف در می رود و ریان داد می زند: «اگر قصد رفتن داری همین حالا برو و دیگر برنگرد. » میران که تحمل دوری از او را ندارد به سمت او برگشته و ریان را در آغوش می گیرد و می گوید که هیچکس نمی تواند تو را از من جدا کند. تنها چیزی که راه را به ما نشان میدهد عشق ماست. » صبح زود گونول به هتل می رود و در دفتر قبلی فیرات با آزاد روبرو می شود. آزاد وقتی تعجب او را می بیند می گوید: «ما شریک هستیم و از این به بعد من اینجا خواهم بود. » گونول فیرات را در هتل پیدا می کند و می گوید: «از لطف مادربزرگم هرجا میچرخیم شاداغلوها را می بینیم. هیچکس قدرتی را که تو داری ندارد. اگر نمیتوانی بر علیه مادربزرگم کاری کنی اموال را به نام من کن تا من از او انتقام بگیرم. » فیرات به فکر فرو می رود. شوکران از اسما شماره هازار را می گیرد و با او قرار می گذارد تا صحبت کنند. هازار برای دیدن شوکران به عمارت اصلان بی می رود. عزیزه با دیدن او به شوکران می گوید: «حق نداری دشمن من را به خانه ام راه بدهی. » شوکران بدون توجه به او با هازار می رود. عزیزه که فرصت را مناسب دیده سریع به میران زنگ می زند و خبر ملاقات هازار و شوکران را به او می دهد. میران به همراه ریان پیش هازار و شوکران می روند و به هازار اعتراض می کند که با مادربزرگش چه کار دارد؟ شوکران می گوید: «به خواست من این دیدار صورت گرفته. اگر میخوای مشکلتان حل شود باید به حرف هم گوش بدهید. » هازار رو به شوکران می گوید: «من و دلشاه عاشق هم بودیم و با هم قرار ازدواج داشتیم. ولی وقتی من سربازی رفتم اصلان بی ها او را به زور عروس خود کردند. من از این جریان خبر نداشتم بعد ها دلشاه برایم نامه نوشت و از من برای نجات خودش و میران کمک خواست. من هم او را فراری دادم. محمد اصلان بی تعقیبمان کرد و من تیر خوردم و دلشاه هم کشته شد. » هازار گریه می کند و می گوید: «دلشاه در اخرین لحظه میخواست درمورد میران چیزی به من بگوید ولی فرصت نشد. » میران که احساس می کند این حرف ها توهین به عفت مادرش است داد می زند: «مادرم عاشق پدرم بوده! و هیچ علاقه ای هم به تو نداشته. » شوکران از آن طرف می گوید: «محمد اصلان بی به زور با مادرت عروسی کرد و دلشاه راضی نبود. » میران داد می زند: «فکر کردی با یک نامه ثابت می شود که تو قاتل پدر و مادرم نیستی؟ » وبه سمت هازار هجوم می برد.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید