Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۴۱

سریال تردید قسمت 141
سریال تردید قسمت 141
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۴۱ دوبله فارسی

شما دو تا این درد رو به جون من انداختین


عزیزه که می بیند با رو شدن اینکه ریحان دختر واقعی هازار نیست، شاداغلوها دوباره به هم ریخته اند نقشه می کشد که پدر واقعی ریحان را وارد داستانش کند و بیشتر باعث عذاب ریحان شود. هاندان که از رفتن یارن عصبانی شده، آزاد و جهان را سرزنش می کند که چرا مانع نصوح نشده اند. نصوح از راه می رسد و به هاندان می گوید: «ببین کجای کار اشتباه کردی که دختری مثل یارن نصیبت شده.» هاندان هم خود نصوح را در تربیت یارن مقصر می داند و جهان دخالت می کند تا هاندان را آرام کند. اما هاندان با اشاره به الیف می گوید: «کاش ذره ای از حمایتی که از این دختر می کنی  از دختر خودت داشتی.» الیف جواب می دهد: «ولی من کسی رو آزار نداده م و از  زندگی کسی به نفع خودم استفاده نکردم.» هاندان سیلی سختی به صورت الیف می زند و می گوید: «کسی حق نداره راجع به بچه های من اینطوری حرف بزنه.»

ریحان صبح در خانه شکران از خواب بیدار می شود و آرزو می کند که همه چیز یک کابوس باشد. او به ایوان می رود و میران و هازار را روی نیمکت در خواب می بیند. وقتی پدرش بیدار می شود می گوید: «انتظار داشتم بیای بغلم کنی و بگی همه چی دروغی بیش نبوده. ولی شما دو تا این درد رو به جون من انداختین.» و به پدرش می گوید که از روی دلسوزی به او محبت کرده. هازار گریه کنان می گوید واقعا عاشقش بوده و هیچ وقت برایش دلسوزی نکرده. ریحان داد می زند: «اگه این ماجرا رو می گفتی اون انتقام از من گرفته نمی شد.» میران می گوید: «من و پدرت خیلی دوستت داریم. اجازه بده روی زخم های تو مرهم باشیم.» ریحان می گوید: «این امکان نداره. تو از دختری انتقام گرفتی که حتی دختر واقعی پدرش نیست.» شکران از راه می رسد و به ریحان التماس می کند که با پدرش صحبت کند و به حرف هایش گوش بدهد. ریحان به او می گوید که میران با یک عقد ساختگی با او ازدواج کرده و روز بعد او را رها کرده و رفته است تا به خیال خودش از دختر هازار انتقام بگیرد. او همه بلاهایی که سرش آمده را برای شکران تعریف می کند. شکران با فهمیدن ماجرا به میران سیلی می زند و می گوید نوه ای به نام میران ندارد. سپس ریحان را به خانه اش برمی گرداند و به او دلداری می دهد و می گوید به زودی این مصیبت را هم پشت سر خواهد گذاشت.

در همین موقع به هازار خبر می رسد که گل غیبش زده. او به سمت میدیات به راه می افتد و از میران می خواهد ریحان را تنها نگذارد.

گل که پدر و خواهرش را ناراحت دیده تصمیم گرفته برود و مادرش را برگرداند. او خودش راب ه ترمینال می رساند و بلیت می خرد و مرد بلیت فروش از او می خواهد منتظر اتوبوس بماند.

یارن هنوز در آغل گوسفندان است و زن نگهبان حتی از آب و غذا دادن به او دریغ می کند چون یارن با او هم بدرفتاری کرده است. هارون به دیدن یارن می رود و می گوید: «می تونم آزادت کنم، به شرطی که باهام ازدواج کنی.»  یارن قبول می کند اما وقتی می فهمد منظور هارون این است که در همان آغل ازدواج کنند چون یارن بعد از بیرون آمدن از آنجا زیر قولش خواهد زد، قبول نمی کند و می گوید: «حاضرم به جهنم برم اما زن تو نباشم.» و ادامه می دهد: «حتما کاسه ای زیر نیم کاسه هست که اصرار داری با من ازدواج کنی.» هارون از او جدا می شود و می رود و کسی که پشت تلفن به او امر و نهی می کند می گوید برنامه عوض شده و او باید همان روز با یارن ازدواج کند. هارون که از یارن متنفر است می گوید: «نیازی به ازدواج نیست. همین حالا هم می تونم اونو از آغل بردارم و با خودم ببرم.» ولی رئیسش دستور می دهد که ازدواج کنند و در ضمن به او می گوید که فیرات در حال تحقیق در مورد هارون است. هارون می رود تا به همراه نصوح و عاقد برای ازدواج با یارن به آغل برگردد.

 

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment