Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۷۷

سریال تردید قسمت 177
سریال تردید قسمت 177
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۷۷ دوبله فارسی

چطور تونستی قصد جون میران رو بکنی؟


جهان متوجه می شود که دو روز است پدرش از خانه خارج شده و گوشی همراهش خاموش است، ترس به دلش می افتد که مبادا میران بلایی سر او آورده باشد. از آن طرف سلطان با او تماس گرفته و از او می خواهد با هم ملاقات کنند. او با دیدن جهان می گوید:« تو دفتر خاطرات الیف را به من بده و در عوض من هم به تو می گویم که خدمتکاری به نام حنیفه که در عمارت شما بیشتر از سی سال زندگی کرده خواهر تنی عزیزه است و تمام این مدت جاسوسی شما را می کرده است.» جهان بعد از دادن دفتر خاطرات الیف به سلطان فورا به خانه برمی گردد و به اتاق حنیفه می رود و آنجا را می گردد. در پشت یکی از عکسهای حنیفه تاریخی نوشته است که مربوط به سی سال پیش است. جهان با تعجب می فهمد که حنیفه قبل از کشته شدن محمد اصلان بی و دلشاه خودش را میان افراد خانواده جا کرده است و از خودش می پرسد:« پس عزیزه انتقام چه چیزی را از ما می گیرد؟» آزاد پدرش را در اتاق حنیفه می بیند و کنجکاو می شود و جهان به دروغ می گوید:« او چند روز است گم شده و من می خواستم سرنخی پیدا کنم.» هازار از راه می رسد و با بی تفاوتی از کنار جهان می گذرد و وقتی جهان علت ناراحتی او را می پرسد هازار با خشم داد می زند:« هنوز نفهمیده ام که به چه قصدی می خواستی میران را بکشی؟ او شوهر دختر من است و اگر نباشد دختر من هم خواهد مرد.» .جهان متقابلا می گوید:« درست است من میران را از ته چاه بیرون نیاوردم تا همانجا بماند و بمیرد چون قصد کشتن پدرم را داشت. اجازه نمی دهم کسی به خانواده ام آسیب بزند.»

عزیزه با دیدن اصلان در بیرون از شهر به او می گوید:« تو از من ریحان را می خواهی ولی این از عهده ی من خارج است. ریحان عاشق میران است و هرگز مال تو نخواهد شد و برای اینکه بتوانم از تو محافظت کنم مجبورم تو را در جایی زندانی کنم.» در همین حال افراد عزیزه به اشاره ی او می آیند و اصلان را دست بسته به خانه ای که عزیزه به تازگی خریده می برند و زندانی می کنند.

میران به باغ زیتونی که به تازگی خریده است می رود و با ریحان تماس گرفته از او می خواهد که به باغ بیاید. قبل از آمدن ریحان با فیرات ملاقات می کند و فیرات وکالت نامه ها را دست میران داده می گوید:« من دیگر نمی خواهم با عزیزه همکاری کنم و اموال اصلان بی ها را برمی گردانم.» میران قبول نمی کند و می گوید:« اموال دست تو باشد تو هم برادرم و هم اصلان بی هستی.» در همین حال از بنگاه املاک با فیرات تماس گرفته می شود و فیرات می فهمد که عزیزه خانه ی جدیدی در حومه ی شهر خریده است. ریحان هم از راه می رسد و میران به او می گوید:« من این باغ زیتون را به نام تو خریده ام آن را به تو هدیه می کنم و دلم می خواهد اینجا را برای بچه هایمان قشنگترین جای دنیا کنیم.» ریحان از خوشحالی گریه می کند و قول می دهد که تمام تلاشش را بکند. و در ضمن خودش را پیش میران خوشبخت ترین زن جهان می داند. سپس با هم به کلبه ی چوبی می روند و میران دوباره او را سورپرایز می کند. او فرم ثبت نام در دانشگاه را نشان ریحان می دهد و می گوید:« دوست دارم تو را به آرزوهایت برسانم. می دانم که همیشه ارزوی رفتن به دانشگاه را داشته ای.» ریحان او را محکم در آغوش می گیرد و به او قول می دهد که در کنار بزرگ کردن بچه هایشان دنبال رویاهایش هم برود.

همه در عمارت شاداغلو نگران حنیفه شده اند که چند روز است گم شده. ملیکه پیامی از حنیفه دریافت می کند که نوشته:« من برای همیشه به شهر دیگری رفته ام که زندگی جدیدی را شروع کنم. تمام وسایل مرا بین فقرا تقسیم کنید.» اهل خانه از تصمیم ناگهانی حنیفه متعجب می شوند.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment