Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۷۹

سریال تردید قسمت 179
سریال تردید قسمت 179
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۷۹ دوبله فارسی

اجازه نده اصلان توی عمارت بمونه!


وقتی عزیزه اصلان و گونول را همراه میران می بیند با نفرت به میران خیره می شود چون او باعث به هم ریختن تمام نقشه هایش شده است. اصلان که تازه از زندان عزیزه توسط فیرات و میران نجات پیدا کرده با ناراحتی به گونول چشم می دوزد و گونول می گوید: «من به خاطر تو از زندگیم گذشتم و همه چیز رو فدا کردم. اون وقت تو خودت رو از من پنهون کردی!» میران از عزیزه می پرسد چطور می تواند انقدر ظالم باشد که نوزادی را از مادرش جدا کند و عزیزه جواب می دهد: «جریان اون طوری که شما فکر می کنید نیست. بعد از به دنیا اومدن اصلان دکتر گفت بیشتر از چند ساعت زنده نیست. ولی خبردار شدیم که یکی اصلان رو از بیمارستان دزدیده. من مدت ها دنبالش گشتم ولی خبری ازش نشد. بعد از سه سال هسون خواهر کوچیک اصلان بی ها با من تماس گرفت و گفت اون بوده که برای عذاب دادن من نوه مو دزدیده و حالا مریض شده و در حال مرگه و اصلان رو به من پس داد. حالا من مونده بودم و یه بچه سه ساله و چند تا بچه یتیم دیگه که نمی دونستم چی کارشون کنم.» میران با بغض می گوید: «اون وقت بود که تصمیم گرفتی منو برای انتقام پیش خودت نگه داری و از اصلان محافظت کنی.» عزیزه سکوت می کند و گونول می گوید: «من امروز فهمیدم که مادر و برادرم برای من بیگانه ان.» و با خشم به هتل برمی گردد. سلطان از میران می خواهد اصلان در عمارت بماند و با آنها زندگی کند اما اصلان می گوید: «لازم نیست کسی به من اجازه بده! زیر سایه مادربزرگم من برای شما غریبه ای بیش نیستم.» میران به عزیزه می گوید اگر راز دیگری هست بگوید واگرنه مثل همیشه همه چیز بالاخره رو خواهد شد. عزیزه می گوید: «هیچ رازی نمونده. فقط می دونم که فسون خیلی وقت پیش مرده.«

میران و ریحان به اتاقشان می روند و ریحان از میران می خواهد که اجازه ندهد اصلان آنجا زندگی کند چون آدم خطرناکی به نظر می رسد. میران می گوید: «اونم یه قربانی مثل من و توئه. در ضمن وقتی با فیرات داشتیم اونو از زندان مادربزرگم آزاد می کردیم حال عجیبی داشت و شبیه آدم های روانی و گنگ بود. به من گفت به میدیات اومده تا انتقام خودش رو از عزیزه بگیره و اینکه اطلاعات رو از شخص ناشناسی دریافت می کرده و خودش یادداشت ها رو برای ما می فرستاده.»

سلطان به عزیزه می گوید: «بچه های من داغون شدن. تو باید در عرض سه روز حق اونا رو بدی و  ما از اینجا بریم. واگرنه به میران می گم که پسر هازاره.»

از آن طرف اصلان هم تصمیم می گیرد هرطور شده وارد عمارت پدری خود شود و در فرصتی مناسب به عزیزه ضربه ای کاری وارد کند و با ریحان فرار کنند و برای این کار از میران استفاده کند.

زهرا وقتی هازار را ناراحت و در فکر می بیند می گوید: «می دونم تلاش می کنی بفهمی میران واقعا پسرته یا نه. ولی تو مطمئن باش اون پسرته، چون وقتی توی بیمارستان به تو خون میران تزریق شد تشنج کردی و دکتر گفت در چند حالت این اتفاق رخ میده. اگه اهداکننده خون از نزدیکان بیمار باشه احتمال تشنج بالا میره.» هازار دست او را می بوسد و تصمیم می گیرد به بیمارستان برود و با دکتر معالجش صحبت کند.

گونول در هتل به آزاد می گوید: «کسی که جون تو رو وقتی میران بهت تیر زد نجات داد برادر گم شده من اصلان بوده. این رو گفتم که مراقب خودت باشی.» آزاد سراغ پدرش می رود و به او می گوید که اصلان نوه عزیزه بوده که تلاش کرده وارد خانواده شاداغلوها شود. جهان از آزاد می خواهد در این مورد سکوت کند و می گوید خودش به مساله اصلان رسیدگی خواهد کرد.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment