Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۸۰

سریال تردید قسمت 180
سریال تردید قسمت 180
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۸۰ دوبله فارسی

خودم رو می‌کشم تا به عذاب‌هام پایان بدم


هازار سراغ پزشک معالجش می ورد و از او در مورد تشنجش پس از تزریق خون اهدایی می پرسد و دکتر جواب می دهد همان وقع فهمیده که اهداکننده هیچ نسبتی با او نداشته و اگر از نزدیکانش بود دلیل تشنج می توانست آن باشد. هازار با خوشحالی دکتر را در آغوش می گیرد و مطمئن می شود که میران پسر خودش است. در همین حال محفوش سراع هازار می آید و هازار عصبی می شود و از محفوظ می خواهد که تعقیبش نکند. اما محفوظ به آرامی می گوید: «من نامه دلشاه رو خوندم. میران پسر توئه. عزیزه سعی داره کاری کنه که تو به دست پسرت کشته بشی. اینا رو گفتم چون من هم نگران بچه امم. من پدر ریحانم. میران و ریحان در خطر هستن. اصلان هم به خاطر انتقام از عزیزه و هم برای ریحان برگشته. اون به ریحان علاقه داره و با مشکل روانی ای که داره ممکنه خطرناک بشه. تو باید ریحان و میران رو از اون خونه خارج کنی.» هازار نگران می شود و به سمت خانه اصلان بی می رود.

میران و ریحان یک زندگی معمولی را در کنار هم شروع کرده اند. آنها به باغ زیتونی که میران به تازگی خریده می روند و فیرات مسئول رسیدگی به کارها شده و دختری به نام زینب هم که مهندس کشاورزی است قرار است دستیار ریحان باشد. ریحان پیشنهاد می دهد باغ را به گونه ای بسازند که جای گردش توریست ها باشد. فیرات از پیشنهاد او استقبال می کند و زینب هم به خوبی با خصوصیات ریحان سازگار است و همه چیز به خوبی پیش می رود. در این بین میران با اصلان تماس می گیرد تا با او صحبت کند چون می خواهد از حرکات و افکار اصلان سردربیاورد. اصلان که قصد آمدن به عمارت اصلان بی را دارد از میران می خواهد که در آنجا با هم شام بخورند و با خانواده صحبت کنند. میران به ناچار و علیرغم مخالفت فیرات قبول می کند.

جهان سراغ اصلان می رود و به محض دیدنش چند مشت حواله صورتش می کند و داد می زند: «اومدی و با ادا و اطوار طوری وانمود کردی که جون پسر منو نجات میدی. در حالی که هدفت نزدیک شدن به خانواده من بود. حنیفه هم که خواهر عزیزه از آب دراومد. به تو هشدار می دم که مواظب رفتارت باشی. اصلان می گوید: «هدف من آسیب زدن به شما نیست. من اومدم به این انتقام پایان بدم و عدالت رو برقرار کنم. باید بگم میران یه اصلان بی نیست و هیچ نسبتی با ما نداره. مادربزرگم از یه بچه یتیم برای انتقامش سواستفاده کرده. حالا از تو می خوام که منو در رسیدن به هدفم کمک کنی.» جهان به او دست دوستی می دهد.

عزیزه و اصلان در رستورانی همدیگر را ملاقات می کنند و اصلان می گوید: «اولش از تو ریحان رو خواستم اما حالا همه چیز رو می خوام.» عزیزه به آرامی می گوید: «می تونی همه چیز رو برداری و بری. فقط از اینجا برو.» اصلان با پوزخند می گوید: «نمی دونم این همه عجله ت برای رفتن من به خاطر چیه. اما اینو بدون یکی از غافلگیری های من برای تو اینه که عمه فسون برخلاف تصور تو زنده ست.» و می رود و عزیزه را در بهت و حیرت جا می گذارد.

شب هنگام اصلان برای دعوت میران به عمارت اصلان بی می رود و همان اول آینه ای به عزیزه می دهد و می گوید: «آینه ها نقاب رو از صورت آدم می اندازن.» عزیزه احساس خطر می کند و اصلان که هدفش این است که خودش را در عمارت جا کند خودش را به بدحالی می زند و می رود تا آبی به سر و صورتش بزند. و میران که پشت سر او رفته متوجه می شود که اصلان گلوله های اسلحه را خارج می کند. اصلان بعد از برگشتن به جمع خانواده اسلحه را روی سرش می گذارد و رو به عزیزه می گوید: «تو همه چیزو از من گرفتی. هر کاری هم کنم برای شما غریبه م. خودم رو می کشم تا به رنجهام پایان بدم.» سلطان و عزیزه با وحشت به او نگاه می کنند و میران از او می خواهد که تفنگش را پایین بیاورد و قول می دهد که همگی با هم زیر سقف آن خانه زندگی کنند.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment