Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۸۳

سریال تردید قسمت 183
سریال تردید قسمت 183
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۸۳ دوبله فارسی

من جز زنم هیچکس رو ندارم!


میران و ریحان در گورستان منتظر هازار هستند و میران با دیدن هازار با گریه و خشم می گوید:« تو خانواده من نیستی. خانواده ی من اینجا در این قبرستان کنار هم خوابیده اند.» هازار گریه می کند و می گوید:« من عاشق مادرت بودم و از وجود تو خبر نداشتم اگر می دانستم رهایت نمی کردم.» میران داد می زند:« اگر واقعا عاشق مادرم بودی سربازی را رها می کردی و مرگ را جلوی چشمت می آوردی و هر طور شده کمکش می کردی. تو واقعا او را دوست نداشتی. تو با من نسبتی نداری.» هازار توضیح می دهد که محمد اصلان بی را او نکشته بلکه محمد جلوی چشم عزیزه خود کشی کرده. میران مثل دیوانه ها فریاد می کشد و همراه ریحان می رود. هازار سر خاک دلشاه که توسط عزیزه خراب شده می رود و می گوید:« مرا ببخش که نفهمیدم میران وجود دارد. کاش زنده باشی و حرف عزیزه حقیقت داشته باشد. کاش میران را بغل می کردی و به او آرامش می دادی او مرا به عنوان پدرش قبول نمی کند و از من فرار می کند.» سپس به عمارت برمی گردد و به نصوح که نگران او شده می گوید:« عزیزه گفته دلشاه زنده است. شاید حقیقت داشته باشد.» نصوح به او اطمینان می دهد که دلشاه را مرده دیده و به او می گوید که عزیزه شیطانی است که با عقلش بازی می کند. هازار از شدت درماندگی گریه می کند.

میران و ریحان سراغ عزیزه می روند. میران از او درمورد خودکشی محمد می پرسد و عزیزه تایید می کند و میران داد می زند:« می دانستی و با بی رحمی مرا وارد این بازی کردی.» عزیزه جواب می دهد:« فرقی نمی کند. پدر تو باعث مرگ او شد.» میران می گوید:« تو برای همه مرده ای فقط من تو را به خاطر خواهم داشت. من نه پدر و نه مادر و نه مادربزرگ دارم. من فقط زنم را دارم.» و همراه ریحان می رود. آنها جایی جز کلبه ی چوبی ندارند و به آنجا پناه می برند. میران طاقتش تمام می شود و جلوی در کلبه به یاد تنها باری که محمد اصلان بی او را بغل کرده بود و به او پسرم گفته بود به تلخی گریه می کند. ریحان کنار او می نشیند و همدردی می کند. میران می گوید:« همه گذشته و آینده ی من تو هستی. در کنار تو احساس آرامش می کنم.» آنها تصمیم می گیرند همانجا بمانند و زندگی کنند.

در عمارت اصلان بی فسون به سلطان می گوید:« عزیزه به عنوان خدمتکار وارد عمارت ما شد و طولی نکشید که از دلسوزی ما استفاده کرد و خود را قالب برادرم کرد. مدت کمی بعد پدرم دق کرد و مرد و عزیزه با آن بدن سوخته اش خانم این خانه شد و خانواده ام را متلاشی کرد. قسم خورده بودم که یک روز حسابش را کف دستش بگذارم و بالاخره این کار را کردم.» فیرات هم از اینکه مادرش همه ی اسرار را مدتها از آنها پنهان کرده خشمگین است و به زینب می گوید احساس می کند مادرش را نمی شناسد و با او بیگانه است. فیرات تصمیم گرفته بعد از آن در باغ زیتون زندگی کند.

اصلان هنگام صحبت با سلطان عصبی می شود و سلطان به او می گوید:« تو هیچ احساسی به خواهرت نداری. دلم از این می سوزد که هیچ کاری برای نزدیک شدن به او نمی کنی.» اصلان داد می زند:« انقدر به من پیله نکن و راحتم بگذار. به وقتش همه چیز را رو به راه خواهم کرد.» بعد از رفتن او سلطان به یاد حرف محفوظ می افتد که به او گفته بود اصلان داروی روانی مصرف می کند و ممکن است بیمار باشد.

در کلبه ی چوبی ریحان به میران که هنوز غمگین است می گوید:« با همه ی مصیبت هایی که پشت سر گذاشتیم حالا می توانیم نفس راحت بکشیم. اصلان و عزیزه و انتقام آنها تمام شد. از این به بعد هر تصمیمی بگیری و هر کجا بروی همراهت خواهم بود.» میران او را در آغوش می گیرد و می گوید:« من کنار تو همه جا راحت و آرام هستم.»

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment