Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۱۸۷

سریال تردید قسمت 187
سریال تردید قسمت 187
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال تردید / هرجایی قسمت ۱۸۷ دوبله فارسی

اصلان از دنیا رفت


در بیمارستان عزیزه و فسون منتظر نشسته اند و سلطان با چهره ی عبوس از اتاق اصلان بیرون می آید و از عزیزه می خواهد که گورش را گم کند. در همین حال دکتر خبر می دهد که اصلان ایست قلبی کرده و تلاش آنها هم نتیجه بخش نبوده است. سلطان فریادی از درد می کشد و عزیزه که چند ساعت پیش از فیرات شنیده بود ریحان حامله است با خشم زمزمه می کند:« به زودی هازار و میران پدر و پسر خواهند شد. آنها ریشه ی مرا خشک کردند باید ریشه شان را خشک کنم.» سپس به حیاط بیمارستان می رود و به اسما خبر می دهد که اصلان مرده است و او هم آزاد است که پیش پسرش فیرات برود و از او بخواهد که تا آخر عمر مراقب گونول باشد. بعد خودش با راننده اش محمود به مزرعه ی نصوح می رود. از آنطرف فیرات و زینب برای تبریک بچه دار شدن میران و ریحان ضیافت کوچکی در باغ زیتون ترتیب داده اند و با دیدن میران و ریحان به انها تبریک می گویند. حالا دیگر همه می دانند که زینب و فیرات از همدیگر خوششان می آید. در همین حال محمود به باغ زیتون می آید تا با ریحان و میران خداحافظی کند. ریحان بخاطر کمکهای محفوظ تشکر می کند و می گوید که حتی جان بچه ی توی شکمش را هم نجات داده است. محفوظ با خوشحالی به خود می گوید:« حالا دیگر دارم پدر بزرگ می شوم.» سپس میران به صدای مادرش در نوار کاستی که هازار به او داده گوش می دهد. دلشاه به دوستش اعتراف می کند که از هازار حامله است و به زودی صاحب پسری خواهند شد و اسمش را میران خواهد گذاشت. میران از شنیدن این حرفها در آغوش ریحان گریه می کند.

با مردن اصلان عزیزه تصمیم قطعی می گیرد که انتقامش را از هازار بگیرد و به محمود دستور می دهد هازر را گیر بیاورد و در خانه ی مخروبه ای او را آتش بزند. خودش هم با نصوح تماس می گیرد و از او می خواهد در مزرعه دیدار کنند. نصوح به سمت مزرعه می رود و با عزیزه رو به رو می شود. عزیزه تسبیحی را نشان او می دهد و می گوید:« چهل و هفت سال پیش این را به من هدیه دادی. من و تو یک پسر به نام هازار داشتیم و قرار بود با هم خوشبخت زندگی کنیم.» سپس شالش را از روی سرش می کشد و می گوید:« من عایشه هستم زنی که عاشقش بودی.» نصوح دستش را روی قلبش می گذارد و می گوید:« چشمهای عایشه سرشار از عشق بود تو نمی توانی عایشه باشی.» سپس یاد حرفهای پزشک جراح زیبایی می افتد که به او گفته بود عزیزه تغییر چهره داده است. عزیزه در ادامه ی حرفهایش می گوید:« تو با بی شرمی در همان خانه ای که پسرم هازار مرد برای خودت عروسی گرفتی و اسمش را روی پسرت گذاشتی حالا نوبت من است که انتقام بگیرم.» نصوح با اندوه گریه می کند و می گوید:« تو خبر نداری اینهمه عذاب کشیدی و عذاب دادی ولی نفهمیدی که هازار همان پسر من و توست. او از آتش سوزی نجات پیدا کرد.» عزیزه فریاد می زند:« دروغ می گویی تا جان پسرت را نجات دهی. من محمود را فرستادم تا او را بکشد.» نصوح ملتمسانه می گوید:« باور کن هازار پسر خود توست. نجاتش بده.» عزیزه از حال می رود و نصوح او را در آغوش می گیرد.

در عمارت شاداغلو هارون به جهان و آزاد می گوید:« تا به حال به شما دروغ گفته بودم. حالا می گویم که من پسر فسون اصلان بی هستم.» آزاد مشت محکمی به صورت او می کوبد و می گوید:« همین فردا خواهرم را طلاق می دهی.» یارن که خوشحال است با یک اصلان بی وصلت کرده است از آنطرف می گوید:« من و هارون همدیگر را دوست داریم و نمی خواهیم طلاق بگیریم.» در همین حال به هارون خبر می رسد که اصلان مرده و او با عجله می رود.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment