Loading Posts...

سریال تردید قسمت ۲۰۳

سریال تردید قسمت 203
سریال تردید قسمت 203
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

فیرات وقتی از عزیزه می شنود که این فسون بوده که ریحان را مسموم کرده و به تحریک او بوده که جهان میران را دزدیده از عزیزه می پرسد: «از کجا بدونم که راست میگی؟» عزیزه می گوید: «من فقط یه بار به تو دروغ گفتم. اونم به خاطر محافظت از تو بود. حالا هم همه تلاشم رو می کنم تا جبران کنم.» نصوح از فیرات می خواهد که در کارهای غسون به میران چیزی نگوید و میران قاتل فسون خواهد شد و وقتی فیرات می بیند عزیزه و نصوح قصد مراقبت از میران را دارند تصمیم می گیرد به آنها کمک کند.

از آن طرف میران و ریحان به عمارت شاداغلو می روند و نصوح و اهل خانه را صدا می زنند و به دستور میران یکی از ژاندارم های قلابی را می آورند و او رو به همه می گوید از طرف جهان مامور دزدیدن میران بوده است. میران داد می زند: «من یقین دارم که ریحان رو هم اون مسموم کرده بود.» جهان جلو می آید و می گوید: «من تو رو دزدیدم ولی مسموم شدن ریحان ربطی به من نداره.» نصوح برای جلوگیری از ناراحتی بیشتر می گوید: «از اون شیرینی ای که برای ریحان فرستاده شده بود از طرف یک شرکت تبلیغاتی برای همه مون فرستاده شد. هیچ کدوم مسموم نبود. گاهی برای زنای حامله سقط جنین پیش میاد.» آزاد رو به پدرش می گوید: «من به میران باور دارم. می دونم وقتی به من شلیک کرد قصد داشت نجاتم بده. اونو می شناسم. ولی نتونستم پدرم رو بشناسم.» جهان عصبانی می شود و داد می زند: «اگه دنبال مقصر می گردین باید بدونین عزیزه و نصوح عاشق هم بودن. حتی بچه هم داشتن که توی آتیش سوزی از بین رفته و عزیزه در تمام این مدت کینه پدرم رو به دل گرفته و به همه ما آسیب زده. ما هر چی می کشیم از عشق نصوح و عزیزه بوده.» بعد از رفتن جهان نصوح به نوه های حیرت زده اش توضیح می دهد که عایشه عشق او بوده و مادر نصوح به دروغ به او گفته که عایشه در آتش سوزی مرده است و او هم ازدواج کرده و عایشه کینه نصوح را به دل گرفته و کمر به انتقام گرفتن بسته است. ریحان داد می زند: «به خاطر شما دو تا من با لباس عروس تو میدون انداخته شدم. از مرگ برگشتم…» نصوح قسم می خورد که عایشه را نشناخته چون او با جراحی پلاستیک عوض کرده است.

از آن طرف هازار دلشاه را به روستا و به خانه شکران می برد و دکتر خبر می کند. دکتر بعد از معاینه به هازار توضیح می دهد که مراقب شرایط روحی دلشاه باشد چون او بعد از تحمل سال ها عذاب روحیه شکننده ای دارد. دلشاه به هازار می گوید: «من عاشقت بودم. تو قول داده بودی با من ازدواج کنی ولی به من اهمیتی ندادی. لااقل حالا به من بگو قبر پسرم کجاست.» هازار گریه می کند و می گوید: «بعد از تو هیچ وقت خوشبخت نبودم ولی مطمئن باش پسرمون زنده ست.» اما دلشاه باز هم حرف هایش را نمی پذیرد و از او می خواهد پیش شکران بروند چون دلش برای مادرش تنگ شده است. هازار به او می گوید کار کوچکی دارد و قول می دهد بعد از آن او را به مادرش خواهد رساند و از خانه خارج می شود. او سراغ عزیزه می رود تا او را بازخواست کند چون او را عامل بدبختی خودش و خانواده اش می داند. زهرا که از پشت در حرف های هازار و دلشاه را شنیده از اینکه هازار به دلشاه اظهار عشق می کند گریه اش می گیرد و تصمیم می گیرد برای نجات زندگی اش کاری کند.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment