Loading Posts...

سریال حلقه قسمت 35

سریال حلقه قسمت 35
سریال حلقه قسمت 35

سریال حلقه قسمت 35

من یه برادر دارم؟ چنگیز اینو می‌دونه؟


کان جلوی جهانگیر وانمود می کند که اصلا جمال را نمی شناسد و فقط از درگیری ای که پیش آمده و باعث تیر خوردن او شده، جا خورده است. جهانگیر به خواسته ی کان از انجا می رود تا گیر پلیس ها نیفتد. کان هم با بهار و اورژانس تماس می گیرد و کمی بعد جمال را به اتاق عمل بیمارستان می فرستند. بهار پشت در اتاق عمل مدام گریه می کند و خودش را به خاطر این که همراه جمال نبوده سرزنش می کند. التان و مدیر با شنیدن این خبر به بیمارستان می روند تا جویای حال جمال شوند. کان بهار را در آغوش می گیرد و در مورد بهبودی جمال به او دلگرمی می دهد. انها همان شب به خانه ی جمال سر می زنند و قفس پرنده ی او را برمیدارند تا از گرسنگی تلف نشود. برگه ی پزشکی روی میز چشم کان را می گیرد. او وقتی برگه را دقیق تر می خواند متوجه می شود که جمال بیماری سرطان دارد. بهار هم این موضوع را می فهمد و گریه می کند. آنها وقتی متوجه می شوند که جمال ر این مدت پیگیر دوره ی درمانی اش نبوده و فقط خودش را وقف پرونده ی حلقه کرده، بیشتر غمگین می شوند. در اتاق قرمز، حمیرا خبر زندانی بودن کان و فرار خیاط و تیر خوردن جمال را از وکیل هارچ می شنود. او فراری دادن خیاط را کار چائتای می داند و با ناراحتی و چهره ای درمانده از چنگیز می پرسد که در این وضعیت چه باید کرد؟ چنگیز از او می خواهد روئسا را جمع کند. چائتای وقتی گزارش های دفترچه ی کمال برکس را می خواند، جمله ای توجهش را جلب می کند. او در حالی که متعجب و سردرگم شده رو به خیاط و اوزجان با عصبانیت می گوید: «من یه برادر دارم؟! چنگیز اینو میدونه؟ باید پیداش کنم. » او که کاملا نگران موقعیت ولیعهدی خود برای ریاست حلقه است، رفتار عصبی و غیر عادی ای از خودش نشان می دهد. در جلسه ای که وکیل هارچ به خواسته ی چنگیز تشکیل داده، روئسا همه از فرار دوباره ی خیاط و شلیک به فرمانده ی پلیس، مضطربند و هیچ کدام نمی دانند که فراری دادن خیاط کار چه کسی بوده. چائتای هم با خیال راحت سکوت می کند و فقط از وکیل هارچ می خواهد که برایش دیداری با چنگیز ترتیب دهد. هارچ رو به روئسا می گوید: «اول باید بفهمیم فراری دادن خیاط کار کی بوده… فعلا هم تا یه مدت جلسه نداریم. و همه باید محتاطانه رفتار کنن. » در بیمارستان، دکتر خبر موفقیت آمیز بودن عمل را به ماموران می دهد و بهار و کان با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناسند. بهار بار دیگر طبق قانون به کان دستبند می زند تا بعدا بتوانند او را با طی مراحل قانونی آزاد کنند. کان با خوشحالی می پذیرد و دوباره به کلانتری فرستاده می شود. در کلانتری، آلتان به گروه جمال اعلام می کند که تا زمان سرپا شدن فرمانده شان، خودش گروه را اداره خواهد کرد. او مثل همیشه در مورد پلیس و قانون سخنرانی متعصبانه ای می کند. بهار از این اتفاق اصلا خوشحال نیست اما مجبور است اطاعت کند. وقتی کان آلتان را در راهروی اداره می بیند با تعجب در مورد او از بهار سوالاتی می پرسد و می گوید: «وقتی من و انداخته بودن زندون اون هم تو قضیه دست داشت. هیچ کدوم از اظهاراتمو قبول نمی کرد و حرف خودشو میزد. مطمئنم برای حلقه کار میکنه. » بهار کمی به فکر فرو می رود و بعد می گوید: «باور میکنم. چون همیشه مانع کارهای ما هم میشد. و حالا جای فرمانده جمال رو گرفته. » کان پیشنهاد می دهد که به عنوان متهم دیداری با التان داشته باشد. چائتای همراه خیاط به محل کار اسکندر می رود و به او می گوید: «من یه مدت باید اینجا بمونم… ولی از این سفره چیزهایی هم گیر تو میاد. » اسکندر به ظاهر قبول می کند و حتی در مورد سهمش چانه می زند. اما سپس رو به مژده می گوید: «ما باید از همکاری با اینا خلاص بشیم. نباید این وسط گوشت قربونی باشیم. » جهانگیر و حمیرا برای پیگیری ماجرای دستگیری کان به کلانتری می روند. جهانگیر وقتی از کنار آلتان عبور می کند و صدای او را می شنود، خاطراتی تکه و پاره را به یاد می آورد. او می بیند که در جای ناشناسی دستانش را به صندلی قفل کرده اند و هالیت به زور آمپولی را به او تزریق می کند و آلتان هم به این کار نظارت دارد… جهانگیر از یاد اوری این خاطرات عصبی می شود و آبی به سر و صورتش می زند. بعد به بهانه ی حرف زدن درمورد کان وارد اتاق آلتان می شود. و از وضعیت کان می پرسد. آلتان وانمود می کند که اولین باری است که جهانگیر را می بیند. در راه برگشت از کلانتری، جهانگیر مدام در فکر فایل های صوتی ای است که ایرم در مورد انها صحبت کرده بود. او به یاد می اورد که ایرم دقایق قبل از کشته شدنش قصد داشت رازی را فاش کند.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید