Loading Posts...

سریال حلقه قسمت 50

سریال حلقه قسمت 50
سریال حلقه قسمت 50

سریال حلقه قسمت 50

پدر و مادر واقعیت حمیرا و ارن کارابولوت هستن


وکیل هارچ و خیاط به دفتر کار چائتای می روند و خبر دخالت بالایی ها و پیدا شدن سر و کله ی روحی را به او می دهند. چائتای از وکیل هارچ می خواهد قراری با روحی ترتیب دهد. کان و جهانگیر در محل کارشان به هم می رسند و یکدیگر را بغل می کنند. کمی بعد حمیرا هم خودش را به انجا می رساند و از این که کان را سالم و سرحال می بیند خوشحال می شود و رو به جهانگیر می گوید: «ممنونم که به قولت عمل کردی. » کان به کلانتری می رود و با مهربانی بهار را در آغوش می گیرد و به خاطر تیر خوردنش اصلا او را سرزنش نمی کند. کان خبر داغ زنده بودن آلتان را به جمال می دهد و او را غافلگیر می کند. بعد از کمی گفت و گو، بهار کان را به گوشه ای می برد و به او می گوید: «خوب نفمیدم. اما فرمانده جمال یه چیزایی رو ازم مخفی میکنه. از یه جایی اطلاعات میگیره اما معلوم نیست کجا. » چائتای و وکیل هارچ و خیاط، به یک گالری می روند. روحی منتظر آنهاست و نامه ای از طرف بالایی ها برای چائتای دارد. روحی و خیاط لحظاتی نگاه های تهدید امیز با هم رد و بدل می کنند و بعد روحی نامه را به دست وکیل هارچ می دهد. هارچ نامه را با صدای بلند می خواند: چائتای ارک من، مدیریت شما گاهی نتایج ترسناک و نگران کننده ای برای حلقه دارد. تا زمانی که ما تصمیم نهایی را بگیریم شما باید حلقه را به کمک وکیل هارچ اداره کنید. چائتای از این موضوع عصبی می شود و به روی هارچ اسلحه می کشد. اما به بلافاصله توسط خیاط و روحی تهدید می شود و به اجبار مدیریت شریکی با وکیل هارچ را قبول می کند. وکیل هارچ رو به چائتای می گوید: «قدم اولمون اینه که پسر دیگه ی چنگیز خان رو پیدا کنیم. فقط بعد این کار سرنوشت تو چی میشه چائتای؟ » جهانگیر از فهمیدن حقیقت و چیزهایی که ممکن است باعث اذیتش شود می ترسد و در این باره با مژده حرف می زند. مژده به او می گوید: «من مطمئنم تو اگه در گذشته اشتباهاتی هم داشته باشی، اونقدر وجدان داری که جبران کنی. پس نترس و دنبال حقیقت برو. » پیامی به گوشی نورتن از طرف حمیرا فرستاده می شود که از او خواسته چیزهایی که باعث می شود جهانگیر به یاد گذشته بیفتد را پنهان کند. نورتن بلافاصله به خانه ی جهانگیر می رود و اتاق او را زیر و رو می کند و سی دی ای پیدا می کند. گولای که خودش با گوشی حمیرا ان پیام را برای نورتن فرستاده، به خانه ی جهانگیر می رود و بعد از تهدید کردن نورتن با اسلحه، به او می گوید:« حالا برو مثل آدم اون چیزی که پیدا کردی رو برام بیار. » نورتن سی دی را به گولای می دهد. گولای هم آن را به خانه می برد و همراه ایلحان تماشایش می کند. آنها همان فیلمی را می بینند که حمیرا با صدای ساختگی برای جهانگیر فرستاده و در آن در مورد کشته شدن ارن به دست ایلحان صحبت کرده بود. دیدن این فیلم باعث نگرانی و اضطراب ایلحان و گولای می شود. از طرفی جهانگیر به همان خانه ای می رود که روی یکی از دیوارهایش نقاشی آشنایی نقش بسته بود. او با چکش به جان دیوار می افتد و درست پشت آن نقاشی، تبلتی پیدا می کند. جهانگیر تبلت را روشن می کند و فیلم داخل ان را تماشا می کند. در فیلم جهانگیر خطاب به خودش می گوید: «جهانگیر اگه این فیلم رو داری میبینی یعنی هنوز زنده ای. ممکنه حافظه ات رو از دست داده باشی. نمیگم بعد از فهمیدن چیزایی که میدونم چه حسی بهم دست داد چون میدونم این حس به تو هم دست خواهد داد… حمیرا کان رو به عنوان پسرش بزرگ کرده اما کان در واقع پسر چنگیزه و این موضوع از همه مخفی شده. امشب میخوان کان رو بکشن. من میرم تا نجاتش بدم. اما ممکنه موقع این کار بلایی سرم بیاد…. اون بچه ای که از حمیرا دزدیده شده هم منم! یعنی تویی! پدر و مادر واقعیت حمیرا و ارن کارابولوت هستن. یه چیز دیگه هم هست که من هنوز نفهمیدم و تو باید پیداش کنی. میگن ایلحان تله ای واسه ارن گذاشته و کشتتش. دقیق نمیدونم. خودت باید بفهمی. در مورد چیزایی که گفتم با هیشکی حرف نزن و به هیکشی اعتماد نکن. » جهانگیر با چشمان پر از اشک و مبهوت به حرف های دو سال پیش خودش گوش می دهد.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید