Loading Posts...

سریال دختر سفیر قسمت ۱۴۹

سریال دختر سفیر قسمت 149
سریال دختر سفیر قسمت 149
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


سنجر زن غریبه را تعقیب می کند. زن سوار ماشینش می شود ولی چرخ های ماشین در گل و لای گیر کرده است. سنجر پشت فرمان می نشیند تا ماشین را از توی گل دربیاورد ولی موفق نمی شود. او زن را با خود به کلبه برمی گرداند. زن تلاش می کند تا سنجر را مجبور کند دست از سرش بردارد. اما سنجر نگران او شده و دلش می خواهد کمکش کند. بعد از رفتن سنجر زن گریه می کند و تلاش می کند بخوابد اما خواب به چشم هایش نمی آید.

خالصه در عمارت افه اوغلو برای گدیز گریه می کند و به اهالی خانه می گوید: «گدیز رو من بزرگ کردم. حالا توی جوونی از دست رفت. پسرم سنجر هم عشقش رو از دست داد و هم دوست صمیمی اش رو.» ملک حرف های او را می شنود و گریه می کند و می گوید: «همه کسایی که دوستشون دارم ترکم می کنن. نکنه پدرمم بمیره!» خالصه او را بغل می کند و اهل خانه قول می دهند که هرگز او را ترک نکنند.

سنجر به خانه می آید و وقتی ملک را غمگین می بیند او را بغل می کند و به اتاق خوابش می بردو ملک گریه می کند و می گوید: «می خوام سر قبر گدیز برم. نکنه مامانم هم مرده باشه و شما ازم قایمش می کنین!» سنجر به او اطمینان می دهد که ناره زنده است و فقط پیش آنها نیست. بعد از خواباندن ملک سنجر سراغ گاوروک می رود می گوید که زنی به کلبه چوبی پناه آورده است. او می گوید: «فردا باید بریم و ماشینش رو از توی گل و لای در بیاریم و بفهمیم که دردش چیه. شاید کمکی از دستمون براومد.» سپس در تنهایی به یاد ناره گریه می کند.

یحیی در ساحل مرد بی خانمانی را می بیند و با او دردل می کند و می گوید: «من می دونم که بچه دار نمیشم ولی دختری که دوستش دارم بارداره. حالا نمی دونم که بچه از منه یا نه. باید اینو بفهمم. ولی بعد از سالها تحمل کردن حالا احساس خوشبختی می کنم. نمی خوام این خوشبختی رو از دست بدم. نمی دونم باید چی کار کنم!»

سنجر باز تا صبح بیدار مانده و صبح کمی غذا برمی دارد تا به همراه گاوروک به دیدن زن غریبه برود. ملک به پدرش می گوید: «امروز باید منو به کلبه ببری چون بعد از رفتن مامانم حالا اونجا مال منه. کسی حق نداره به اونجا بره.» سنجر او را بغل می کند و می گوید بعد از انجام کارهایش او را به کلبه خواهد برد. اما وقتی گاوروک و سنجر به کلبه می رسند اثری از زن نیست. او وسایلش را جمع کرده و رفته است و سنجر با ناراحتی می گوید: «لااقل یه یادداشت از خودش به جا نذاشته ما نگران نشیم.» گاوروک از اینکه سنجر به آن زن اینهمه توجه نشان می دهد با تردید به او خیره می شود.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment