Loading Posts...

سریال دختر سفیر قسمت ۱۵۳

سریال دختر سفیر قسمت 153
سریال دختر سفیر قسمت 153
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


ندیم به خالصه خبر می دهد که از پشت پنجره خانه کوهستانی سنجر را دیده که با یک زن خوابیده بودند و خالصه نگران می شود و از ندیم می خواهد آن زن را تحت نظر بگیرد. ندیم هم در ادامه می گوید: «سنجر یه بار هم قبل از این جون اون زن رو تو دریا نجات داده!»

سنجر صبح بیدار می شود و از ماوی می پرسد: «چه اتفاقی برات افتاده؟» ماوی از سوال او ناراحت می شود و از کلبه بیرون می رود. سنجر معذرت خواهی می کند و می رود تا ماوی راحت باشد. ماوی با خودش می گوید: «من نمی تونم بگم چه اتفاقی افتاده!» و چمدانش را می بندد و آماده رفتن می شود.

ملک از الوان سراغ مادرش را می گیرد که دیشب هم به خانه نیامده. الوان با مهربانی می گوید: «پدر تو می خواد کمی تنها باشه و غصه هاش را فراموش کنه.» سنجر به عمارت برمی گردد و به کاوروک می گوید: «نمی دونم چرا دارم از یه زن غریبه مراقبت می کنم. می ترسم بلایی سر خودش بیاره. » کاوروک می گوید: «تو کار بدی نمی کنی فقط به اون زن وابسته شدی چون اگه اون اتفاق نمی افتاد از پا درمی اومدی. من امروز فهمیدم که اون مجرده. مدارکش رو هم دیدم. از این به بعد حواسم به اون هست.»

سنجر به دیدن دخترش می رود و ملک از او می خواهد که به کلبه بروند اما سنجر جواب می دهد: «فعلا یه خانم به اونجا پناه آورده و باید کمکش کنیم.» ملک از پدرش می خواهد که با هم به کلبه بروند و او با ماوی صحبت کند و سنجر هم قبول می کند و به کلبه می روند. اما ماوی برای سنجر یادداشتی نوشته و از او تشکر کرده و گفته: «نمی تونم مشکلم رو توضیح بدم.» او رفته و وقتی سنجر و ملک به کلبه می رسند ماوی آنجا نیست. سنجر ناراحت می شود و ملک به او می گوید: «انگار من برای تو کافی نیستم. از رفتن اون زن ناراحتی!» سپس یادداشت ماوی را می سوزاند و در همین حال کاوروک با سنجر تماس می گیرد و می گوید: «ماوی سراغ تعمیرکار قایق رفته و از اون خواسته قایق اجاره ای رو هرچه زودتر تعمیر کنه. چون دوباره قصد رفتن به دریا رو داره.»

خالصه به دیدن دوستش رفیقه می رود و می گوید: «سنجر در عرض دو روز ناره رو فراموش کرده و با یه زن همدم شده. اون انقدر زجر کشیده که خودش رو گم کرده. یحی هم که فریب یه زن موذی رو خورده. من نمی دونم با پسرام چی کار کنم.» رفیقه می گوید: «بهتره حواست رو جمع کنی و ببینی ماجرای سنجر و زن غریبه از چه قراره.» او در میان گریه می گوید: «منم در مورد گدیز و ناره سهل انگاری کردم و گدیز رو از دست دادم.»

گلسیه به دیدن دودو می رود و به او می گوید: «خالصه پشت سر تو حرفایی می زنه. زود باش بگو چی کار کردی که اون انقدر ناراحته؟» دودو می گوید: «من و یحیی عاشق هم شدیم و حالا هم داریم بچه دار می شیم. حالا دوتایی می ریم تا اینا رو به خالصه بفهمونیم.»

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment