Loading Posts...

سریال دختر سفیر قسمت ۱۵۴

سریال دختر سفیر قسمت 154
سریال دختر سفیر قسمت 154
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


دودو به همراه گلسیه به عمارت افه اوغلو می رود و با دیدن اهل خانه عکس سونوگرافی بچه اش را به خالصه نشان می دهد و زهرا به او تبریک می گوید و الوان که می بیند دودو نیامده عزیز دل شده از خانه خارج می شود و به ساحل می رود. خالصه وقتی با دودو تنها می شود می پرسد: «هدفت از اینکه با یه مرد متاهل روی هم ریختی چیه؟ چرا اینجا اومدی؟» دودو جواب می دهد: «من و یحیی رو راحت بذارین. برای اولین بار یحیی توی زندگیش احساس خوشبختی می کنه. به زودی شما هم صاحب نوه پسر خواهید شد. خواهرم سالهاست برای شما کار می کنه و خرج تحصیل من رو هم شما دادید. پس چرا شک می کنین؟» او می رود و خالصه با عصبانیت نگاهش می کند. الوان گریه می کند و احساس بی کسی می کند. در همین حال آگهی اجاره مغازه می بیند و سراغ آن می رود و با مردی که دوست صاحب مغازه است و بورا نام دارد آشنا می شود. بورا قبلا مهندس بوده و حالا قهوه سرو می کند و باریستا است. بالاخره الوان کمی بیعانه پرداخت می کند تا دفعه بعد آنجا را اجاره کند.

کاوروک می فهمد که ماوی در یک پانسیون اتاق گرفته و آدرس آن را به سنجر می دهد. سنجر هم به اسکله می رود و به همه قایقران ها و نگهبان ها می سپارد که اگر ماوی دوباره برای اجاره قایق آمد به او قایق ندهند چون ممکن است خودش را دوباره به کشتن بدهد. الوان هنگام برگشتن به خانه با ماوی که لیوان قهوه در دست دارد برخورد می کند و قهوه لباس ماوی را کثیف می کند. بورا که مغازه اش در همان نزدیکی است می خواهد به ماوی کمک کند ولی او را می شناسد و به ماوی می گوید: «شما یه بار توی استانبول بریا ما سخنرانی کردین.» ولی ماوی خودش را به نشناختن می زند و می رود.

خالصه به دیدن یحیی می رود و می گوید برای اینکه خیال همه راحت شود و دهان مردم بسته شود دودو تست دی ان ای بدهد تا بفهمند پدر بچه کیست. یحیی با غصه می گوید: «پس تو هم می دونی که من بچه دار نمیشم چون خودم از دکترم اینو شنیدم.» خالصه به پسرش می گوید قصدش این است که تا آخر عمر با شک و شبهه زندگی نکنند و یحیی قبول می کند.

ماوی به اسکله می رود تا قایقی اجاره کند ولی به دستور سنجر کسی به او اجاره نمی دهد. ماوی سراغ سنجر می رود و می گوید: «حالا که نمی خوای من به دریا برم خودت منو به اون طرف مرز برسون.» سنجر می گوید: «تو آدم مرموزی هستی. می ترسم نو به دردسر بندازی. به شرطی می برمت که تو رو بشناسم.» سپس برای ماوی غذا سفارش می دهد و می گوید: «دیشب بعد از مدت ها یه خواب راحت داشتم.»

قهرمان و چلبی سراغ موگه می روند تا در مورد اینکه چه کسی مسئولیت سهام گدیز را به عهده خواهد گرفت صحبت کنند. موگه می گوید: «هنوز چهلم برادرم نشده و شما وقیحانه در مورد سهامش حرف می زنین. من در این مورد با سنجر تماس می گیرم.» چلبی می گوید: «گدیز داماد من بود. منم نه برای سهام که می خوام به تو و مادرت کمک کنم.» اما موگه نمی پذیرد و می گوید: «تو رو توی مرگ برادرم مقصر می دونم. سهامش رو به تو نمی دم.»

 

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment