Loading Posts...

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت ۱۱۴

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 114
سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 114

سریال روزگارانی در چکوراوا قسمت ۱۱۴

تو همه سال‌هایی که عاشقت بودم به اینجا می‌اومدم!


گولتن در خانه مشغول گریه است و ثانیه پیش او می رود. او علت گریه گولتن را میپرسد و گولتن میگوید که زلیخا به او تهمت زده و تصور میکند که نامه را به ایلماز نداده است. ثانیه وقتی متوجه می شود که گولتن باز هم به زلیخا کمک کرده عصبانی می شود و او را دعوا میکند. شرمین به بیمارستان می رود تا بخاطر حساسیت خود از صباح الدین دارو بگیرد. او مقابل صباح الدین و مژگان در مورد سقط زلیخا خبر میدهد. صباح الدین از دخالت ها و حرفهای شرمین کلافه شده و از او میخواهد از آنجا برود. هولیا به اتاق زلیخا می رود و از او میپرسد که کجا رفته بود. زلیخا که در حال گریه است با عصبانیت میگوید که جایی نرفته بوده است. هولیا با طعنه فرار کردن های او را یادآور می شود و او را تهدید میکند. زلیخا عصبانی شده و می‌گوید که او دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و آنها هرکار که میخواهند می‌توانند بکنند و از چیزی نمی ترسد. صباح الدین که نگران زلیخا است و خودش را بخاطر فاصله گرفتن از او و تنها گذاشتنش مقصر میداند، به بهانه معاینه حامینه به خانه دمیر می رود. او وقتی زلیخا را می بیند حالش را می پرسد. زلیخا وقتی می فهمد که صباح الدین تصور میکند او سقط داشته است، چیزی به روی خودش نمی آورد و او را تأیید میکند. صباح الدین کمی او را دلداری داده و سپس می رود. زلیخا و حامینه در حیاط نشسته اند و حامینه در مورد دختر کوچکش به غیر از هولیا صحبت میکند و با حرفهایش باعث می شود که زلیخا یاد عدنان بیفتد و ناراحت بشود. دمیر وقتی بیرون آمده و ناراحتی زلیخا را میبیند،از او میخواهد آماده شود تا او را پیش عدنان ببرد. زلیخا با خوشحالی سریع به خانه می رود تا حاضر شود. ایلماز به بیمارستان می رود تا مژگان را ببیند. صباح الدین به او میگوید که مژگان سرما خورده و به خانه رفته است. ایلماز به خانه مژگان می رود و برای او وسیله می برد تا برایش سوپ و آبمیوه درست کند. تکین به همراه هولیا به یک جنگل می رود و به او میگوید که تمام روزها و سالهایی که عاشق او بوده در آنجا سپری کرده و آنجا به یاد هولیا بوده است. سپس درختی را که اسم خودشان را روی آن حک کرده بود به هولیا نشان میدهد. دمیر و زلیخا پیش عدنان می روند و زلیخا مشغول بازی با عدنان می شود و از دیدن او خوشحال است. ایلماز برای مژگان سوپ درست کرده و به او میدهد. ‌ مژگان بی مقدمه به او میگوید که بچه زلیخا سقط شده است. ایلماز سعی میکند خودش را خونسرد نشان دهد و چیزی نمی‌گوید. او به آشپزخانه می رود و در حال بریدن میوه‌، دست خودش را می‌برد. شب، دمیر زلیخا و عدنان را به هتل می برد و به زلیخا میگوید که امشب می‌تواند با عدنان باشد. زلیخا خوشحال شده و تشکر میکند. هنگامی که تکین و هولیا میخواهند از جنگل برگردند، هوا طوفانی و بارانی می شود و جاده بسته می شود. آنها به یک کلبه در اطراف آنجا می روند و شب را در آنجا می‌گذرانند و تکین آتش درست میکند تا هولیا را گرم کند. دختر نظیره به اتاقش می رود و نامه ی ایلماز را برمیدارد و به اتاق ایلماز می برد و روی پاتختی او میگذارد. ایلماز شب به خانه نمی رود و پیش مژگان می ماند.
۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

برای تماشای سریالها کلیک کنید