Loading Posts...

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 34

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 34
سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 34

سریال روزگارانی در چکوراوا قسمت 34

باقی عمرم رو صرف گرفتن انتقام از دمیر می‌کنم


ییلماز به خانه فیضی می رسد و کالسکه را دم در می‌بیند. او فیضی را صدا زده و از او میخواهد که بچه را بیاورد، زیرا اگر دمیر خودش بیاید برای او بد می شود. فیضی بچه را به زور از زنش که کمی مشکل روحی دارد، میگیرد و به ییلماز میدهد. دمیر از خواب بیدار شده و تصمیم می‌گیرد پیش پلیس برود، زیرا گشتن آنها بی فایده بوده است. غفور به سرعت به سمت خانه دمیر آمده و با خوشحالی میگوید که بچه را پیدا کرده است و در خانه فیضی است. ییلماز، عدنان را زیر درختی نزدیک خانه دمیر گذاشته و سپس با اسلحه چند بار به هوا شلیک کرده و از آنجا می رود. دمیر به سرعت به سمت صدا می رود و عدنان را داخل کالسکه اش پیدا میکند و به داخل خانه می آورد. همه از پیدا شدن عدنان خوشحال می شوند. زلیخا با گریه عدنان را بغل میکند‌ و به اتاق می برد. ییلماز به خانه برگشته و برای فکلی تعریف میکند که بچه را به مادرش رسانده است. در خانه، زلیخا به دمیر میگوید که مطمئن است که او دشمنی دارد که بچه را دزدیده است و متوجه است که همه از او چیزی را پنهان می‌کنند و اجازه خروج از خانه را نیز به او نمیدهند. دمیر این مسایل را انکار میکند و او را دلداری میدهد که دیگر این اتفاق نمی افتد. ثانیه از اینکه غفور باز هم نتوانست کاری کند تا نظر دمیر جلب شود، از او شاکی است و مدام غفور را سرزنش میکند و ده هزار لیره را به او یادآوری میکند. دمیر به همراه جنگاور به خانه فیضی می رود و از او در مورد بچه و ییلماز سوال میکند اما فیضی همه را انکار میکند. دمیر عصبانی شده و به سمت فیضی حمله میکند، اما جنگاور جلوی او را گرفته و او را بیرون می آورد و از او میخواهد که انقدر پرخاشگر نباشد. غفور به خانه رفته و به هونکار خبر میدهد که رستم، پدر مسلم مرده است و اهالی سر زمین، دمیر را مسبب مرگ او میدانند. وقتی دمیر به خانه می آید، هونکار از اینکه او بی فکر عمل میکند و باعث دردسر می شود با او بحث میکند. روز بعد، هونکار برای تسلیت سر زمین می رود. خانواده رستم از آنها ناراحت هستند و دختر رستم با عصبانیت با هونکار صحبت میکند. هونکار برای خیرات روح رستم، برای افراد سر زمین غذا سفارش میدهد تا بپزند، اما هیچکس از غذاها نمی‌خورد. وقتی غذاها برگشت می‌خورند، هونکار کلافه می شود و دمیر را مقصر این بی احترامی کارگران میداند. او با دمیر بحث میکند. دمیر از او میخواهد که مدام از او ایراد نگیرد و او را تحت فشار نگذارد. گولتن پیش زلیخا به اتاق آمده است. زلیخا میگوید که حس میکند همه از او چیزی را پنهان می‌کنند. سپس از گولتن سوال میکند اما گولتن نیز میگوید که از چیزی خبر ندارد، و به دروغ قسم میخورد که اگر چیزی بداند به زلیخا میگوید. شب در خانه فکلی، ییلماز با او درد و دل کرده و میگوید که با دیدن بچه زلیخا حس خاصی به او دست داده و از اینکه تقدیر اینچنین با زندگی آنها بازی کرده، ناراحت است.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید