Loading Posts...

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 36

سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 36
سریال روزگارانی در چوکوروا قسمت 36

سریال روزگارانی در چکوراوا قسمت 36

من به‌خاطر قتل بابام اونو بخشیده بودم


شب، هونکار به آشپزخانه رفته و از غفور میخواهد که برای خرید پودر بچه به داروخانه برود. هنگامی که غفور بیرون می رود، دم در یکی از کبابی های معروف و اعیان شهر، ییلماز و افرادش را میبیند که داخل می روند. او متعجب شده و به خانه برمی‌گردد. خانواده دمیر سر میز شام هستند و زلیخا در حال کنایه و گله کردن از دمیر، بخاطر صحبت نکردن با او در مورد کارهایش است. همان لحظه، غفور رسیده و به بهانه ای دمیر را بیرون می کشاند و سپس ماجرا را به او میگوید. دمیر و غفور سریع سوار ماشین می شوند تا به آدرس رستوران بروند. وقتی آنها به رستوران می رسند، ییلماز آنجا نیست. گارسون به دمیر میگوید که کمی پیش آقا ییلماز رفته است. دمیر با شنیدن کلمه آقا برای ییلماز عصبی می شود. ییلماز داخل ماشین خود کمی بالاتر از رستوران نشسته و دمیر و حرص خوردن او را هنگام بیرون آمدن میبیند. دمیر به خانه برگشته و به زلیخا که در بی‌خبری خوابیده است، خیره می شود. صبح روز بعد، جنگاور که از استانبول برگشته، مستقیم به خانه دمیر آمده و با هم به اتاق کار دمیر می روند. او لیست زندانیان را به دمیر میدهد. سر میز صبحانه، هونکار و زلیخا نشسته اند. هونکار روزنامه را برداشته و با دیدن آگهی فوت علی رحمت فکلی، شوکه می شود. دمیر با گشتن لیست زندانبان، به اسم فکلی می رسد و جا می خورد. او میفهمد که کسی که پشت ییلماز است، فکلی است. سپس با عصبانیت میگوید که تمام این سالها فکلی را بخاطر قتل پدرش بخشیده بود، اما او دوباره به آنها ضربه زده است. همان لحظه هونکار به اتاق دمیر می آید. دمیر به او میگوید که فکلی به ییلماز کمک میکند. هونکار روزنامه را به دمیر نشان میدهد و میگوید که چنین چیزی امکان ندارد، زیرا فکلی مرده است. دمیر بیشتر عصبی می شود. زلیخا داخل اتاق آمده تا باز هم از کارها خبر بگیرد، اما دمیر‌ عصبانی می شود و او را بیرون می فرستد. زلیخا با حرص و ناراحتی در حالی که کفری شده، به اتاق می رود. ییلماز در کارخانه، روزنامه را میبیند و از خبر فوت فکلی متعجب می شود. فکلی به اتاق ییلماز می آید و وقتی ییلماز در این باره سوال میکند، فکلی میگوید که حکمتی در این کار است. نیمه شب، وقتی که دمیر خواب است، زلیخا بیدار شده و به اتاق کار دمیر می رود تا با گشتن داخل کشوهای او، چیزی را که آنها پنهان می‌کنند را بفهمد. دمیر بیدار شده و به اتاق می آید. او مقابل زلیخا، کشو را باز میکند و میگوید که در کشو فقط اسلحه وجود دارد و چیزی از او مخفی نیست. روز بعد، هونکار به زلیخا میگوید که شب به یک مهمانی بزرگ در کلوپ شهر دعوت هستند. آرایشگر به خانه آمده تا زلیخا را حاضر کند و دمیر نیز یک پیراهن زیبا برای زلیخا فرستاده است. زلیخا حاضر شده و شب، همگی به سمت مهمانی می روند. دمیر و خانواده به همراه جنگاور و زن او، سر یک میز می نشیند. کمی بعد، ییلماز که حسابی به خودش رسیده، در یک کت و شلوار شیک و مجلل وارد می شود. زلیخا ناگهان نگاهش به ییلماز افتاده و شوکه می شود.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید