Loading Posts...

سریال زن قسمت 142

سریال زن قسمت 142
سریال زن قسمت 142

سریال زن قسمت 142 دوبله فارسی

یکی داره تعقیب‌تون ‌می‌کنه


عارف به جواد که از خانه بیرون آمده می گوید که چرا همه ی روز را پشت پنجره شان به محله ی آنها خیره شده اند؟ جواد بدون توجه به او به راهش ادامه می دهد. همان موقع یوسف از آنجا رد می شود که عارف جلویش را می گیرد و می گوید که پول اجاره را که از انور گرفته به او پس بدهد! یوسف که همه پول ها را در قمار باخته دستپاچه می شود و می گوید که پول ها را در بانک گذاشته. عارف هم می گوید که پول ها را برایش بیاورد و یوسف به ناچار سراغ انگشتر زن مرده اش می رود و آن را به قیمت کمی می فروشد. وقتی انور و خدیجه به خانه برمی گردند، با ظرف های نشسته شده که در جای خالی ماشین ظرفشویی گذاشته شده مواجه میشوند. انور با عصبانیت رو به شیرین می گوید: «یعنی چی؟ تو داری تو خونه ی خودم به من کنایه میزنی؟ » شیرین می خندد و می گوید: «مگه همیشه ظرف هارو اونجا نمیذاشتیم؟! » انور با حرص زیادی ظرف های کثیف را برمیدارد و به سمت اتاق شیرین می رود و درون کمدش می گذارد و می گوید :«الانم ظرف هارو برگردوندم تو کابینت!» و می رود. شیرین از اینکه لباس هایش بو می گیرند عصبی می شود! جواد پیش عظمی می رود و به او می گوید که عارف مدام چشمش به آنهاست شک کرده است. عظمی می گوید که اگر مطمئن شد عارف چیزهایی بو برده حتما به او خبر بدهد تا فکری به حالش کنند! شب که عارف به خانه برمی گردد یوسف پول انگشتر را به جای پولی که در قمار باخته به عارف می دهد که باعث تعجب او می شود. بعد هم عارف از پنجره ی اتاقش، به خانه ی جواد خیره می شود و وقتی نگاه او را می بیند که به خانه ی بهار است فورا به طبقه بالا می رود. بهار وقتی در را باز می کند و با او روبرو می شود می گوید که حوصله حرف زدن ندارد و در را به رویش می بندد. عارف از همانجا با ناراحتی به خانه برمی گردد و سراغ انگشتر مادرش می رود اما وقتی پیدایش نمی کند می فهمد که پدرش آن را فروخته و به سمت مرد طلافروش می رود و هرچقدر که پول پای انگشتر داده بود را به او برمی گرداند. مرد طلافروش می گوید: «اون قیمت فروش بود! قیمت خرید دوبرابره! اگه نمیخوای برو! » عارف به ناچار هرچه پول دارد را می دهد تا انگشتر را پس بگیرد. جیدا طبق خواسته ی ژاله، لباس های خوب پوشیده و به ظاهرش هم رسیده. او در کوچه عارف را می بیند و عارف در مورد همسایه جدید که خانه ی بهار را دید می زند می گوید و حدس می زند که از طرف سارپ باشد. جیدا عصبانی می شود و می خواهد برود به بهار بگوید که عارف مانع او می شود. کمی بعد جیدا می گوید: «عارف تو دیگه نمیخوای با بهار صحبت کنی؟ انقدر زود میدون را خالی کردی و از مبارزه دست کشیدی؟ » عارف می گوید: «وقتی همدیگرو بغل کرده بودن دیدمشون… دیدم نیسان چجوری باباشو میخواست… بعضی وقت ها نمیشه مبارزه کرد. » جیدا می گوید :«ولی تا به دستش نیاری باید مبارزه کنی! نباید کم بیاری. » عارف کلافه رو به او می گوید: «اگه اینجوریه برو پسرتو از مادرت بگیر و مبارزه کن! » جیدا با چشمان پر از اشک به راهش ادامه می دهد. خدیجه به انور می گوید: «این مدت از شیرین غافل بودیم انور.. اونم مریضه و به توجه نیاز داره. نمیگم بری بغلش کنی اما تلاشمونو کنیم تا حالش خوب شه وگرنه تا آخر عمر عذاب وجدانش گریبانمونو میگیره. » انور سکوت می کند و چیزی نمی گوید. وقتی بهار و بچه ها از خانه بیرون می آیند تا به سمت پارک بروند. جواد آنها را دنبال می کند. عارف با دیدن این صحنه پیش بهار و بچه ها می رود و با اینکه بهار به او روی خوشی نشان نمی دهد کنارشان قدم برمیدارد. دوروک به عارف می گوید: «داداش عارف بابامون برگشته. من دیده بودمش اما تو بهم گفتی دروغگو! » عارف که شرمنده شده می گوید حتما اشتباهی شده. بهار اصلا حوصله ی او را ندارد و از او می خواهد که برود اما عارف نزدیک او می شود و می گوید که کسی آنها را تعقیب می کند. بهار حسابی می ترسد و نگران می شود. وقتی آنها به پارک می رسند، عارف می گوید: «این آدم شاید از طرف شوهرت باشه! معلوم نیست! » بهار کمی بعد می گوید: «توام میدونستی اون زنده ست و با این حال ازم خواستگاری کردی… » عارف حرف او را تایید می کند و بعد هم بلند می شود و جلوی پارک نگهبانی می دهد تا از دور مراقبشان باشد. جواد در گوشه ای پنهان شده و به عظمی زنگ می زند و می گوید که مطمئن است عارف به آنها شک کرده است! جیدا به خانه ی ژاله می رود. بورا از دیدن او خیلی خوشحال می شود. اما وقتی ژاله پاهای بدون جوراب او یا تکیه کلام هایی که به کار می برد را می بیند به او تذکر می دهد! بورا از جیدا سراغ آردا را می پرسد جیدا ناراحت می شود و می گوید که آردا برای مدتی پیش مادربزرگش می ماند. وقتی ژاله می پرسد که آردا کیست؟ جیدا می گوید پسرش است اما چیز بیشتری نمی گوید. ییلز و خدیجه و انور دور هم نشسته اند. خدیجه ناگهان چیزی یادش می افتد و می گوید: «همه چیزو گفتیم جز اینکه سارپ زن و بچه داره! انور باید به بهار بگی! » انور عصبانی می شود و می گوید: «من جرئت ندارم اینو بهش بگم خدیجه اگه میخوای خودت برو بگو! اصلش اینه سارپ که اومده همه چیزو بهم زده به بهار بگه که زن و بچه داره! من این کارو هیچ وقت نمیکنم. » بهار تمام شب را از ترس کسی که خانه ی او را زیر نظر دارد خواب به چشم ندارد و تن و بدنش می لرزد. وقتی انور و خدیجه شب می خواهند به خانه ی خودشان برگردند، انور تصمیم می گیرد پیش عارف برود و حال او را بپرسد اما وقتی وارد قهوه خانه می شود خبری از عارف نیست. انور گوشه ی قهوه خانه خون می بیند و با ترس به آن نگاه می کند.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید