Loading Posts...

سریال زن قسمت 145

سریال زن قسمت 145
سریال زن قسمت 145

سریال زن قسمت 145 دوبله فارسی

بهار به اون پول احتیاج داره


سارپ شب که می شود به در خانه ی انور می رود. شیرین در را باز می کند و با دیدن او وحشت کرده و سعی می کند در را فورا به رویش بندد اما سارپ این اجازه را به او نمی دهد. شیرین می ترسد و فریاد می زند که سارپ قصد حمله به او را داشته! انور به شیرین می گوید که ساکت باشد و بعد از سارپ می پرسد که چه می خواهد. سارپ با شرمندگی مقابل آنها می نشیند و بسته ای پول مقابلشان می گذارد تا به دست بهار برسانند. خدیجه خم می شود تا بسته را بردارد اما انور قبول نمی کند و می گوید: «من که نمیدونم این پول از کجا اومده! شاید پول زنته! شاید پول پدر زن پولدارته. » سارپ به او می گوید که می تواند از پول ها مطمئن باشد! خدیجه هم می گوید که بچه ها و بهار به پول نیاز دارند و بهتر است پول را بردارند اما انور می گوید که نمی تواند چیز دیگری را از بهار پنهان کند و اگر پول ها را به او بدهد باید بگوید که از طرف سارپ است که در این صورت هم اصلا صورت خوشی ندارد! انور بسته ی پول را به دست سارپ میدهد و از او می خواهد که آنجا را ترک کند. سارپ می گوید که حرف خصوصی ای با شیرین دارد که انور می گوید هر حرفی دارد همینجا بزند. سارپ به ناچار با عصبانیت رو به شیرین می گوید که آن عکس ها را همین حالا پاک کند! شیرین سکوت می کند و انور می گوید که آن عکس ها پاک شده! سارپ که باور نمی کند آنها هم از وجود عکس ها با خبر باشند به او چشم می دوزد و انور توضیح می دهد که پیرل به خانه ی آنها امده و همه چیز را گفته. سارپ بیشتر ناراحت و عصبانی می شود و بعد با عصبانیت رو به شیرین می کند و به سمتش حمله می کند که شیرین به اتاقش می دود و در را قفل می کند. سارپ فریاد می زند: «بهشون گفتی چرا اون عکسارو گرفتی؟ بهشون گفتی عکسارو گرفتی تا مغر استخون به بهار بدی و منم دیگه روی نگاه کردن تو چشمای بهار رو نداشته باشم؟! » انور از شنیدن این حرف بیشتر ناراحت می شود و بعد با پشتی خمیده به اتاقش برمی گردد. سارپ هم از خانه بیرون می رود که خدیجه دنبالش می رود و از او می خواهد که پول ها را به او بدهد چون بهار خیلی احتیاج دارد. سارپ لبخند محوی زده و بسته را به او می دهد. شیرین پیش خدیجه می رود و با اینکه خدیجه بسته را پشتش پنهان می کند شیرین متوجه آن می شود و پوزخند می زند. خدیجه هم فورا بسته را در یکی از قابلمه های درون آشپزخانه پنهان می کند. وقتی بورا متوجه تولومبا بین اسباب بازی هایش می شود، به مادرش می گوید که عروسک را در کیف جیدا گذاشته بوده تا به دست دوروک برساند. ژاله از اشتباهی که کرده ناراحت و پشیمان می شود. از طرفی جیدا هم طوری وانمود می کند که چیزی نشده و به ییلز چیزی نمی فهماند و حتی وقتی ژاله همان موقع به او زنگ می زند، جوابش را نمی دهد. صبح خدیجه به انور به دروغ می گوید که پولی که از سرکار به او بدهی داشته اند را برایش واریز کرده اند و انور از این خبر خوشحال می شود. شیرین که می داند مادرش دروغ گفته با پوزخندی به او می گوید که او هم پول نیاز دارد! ژاله وقتی بورا را به مدرسه می رساند با بهار روبرو می شود. او در مورد جیدا با بهار صحبت می کند. بهار هنگام برگشت به خانه، از یوسف سراغ عارف را می گیرد. یوسف در محله و بین همه مردم رو به او فریاد می زند: «دست از سر پسرم بردار! برو دنبال یه احمق دیگه! پسرا به خاطر زنایی مثل شما بدبخت میشن! » و بهار از حرف های ناراحت شده و گریه اش می گیرد. عارف این حال او را می بیند و از او می خواهد که داخل بیاید. بهار فقط گریه می کند و بعد می گوید: «به خاطر من به این حال و روز افتادی عارف… ادم کسیو که دوست داشته اذیت میکنه؟ مثل اینکه میکنه… » عارف به او خیره می شود و می گوید: «آدم کسیو که دوست داره میبخشه… » عارف به او می گوید که بهتر است مراقب خودش و بچه ها باشد چون بودن سارپ اطرافشان خطرناک است… بعد هم می گوید: «من نمیتونم تورو از خودت محافظت کنم… دیدم چجوری بغلش کرده بودی… به خاطر عشق نباید عذرخواهی کنی.. میدونم منم دوست داشتی ولی اونجوری که اونو دوست داشتی نبود… » بهار شرمنده می شود و بعد در حالی که چشمانش پر از اشک شده می گوید: «عارف من خیلی دوستت داشتم.. » و گریه می کند و از آنجا می رود. عارف هم با بغض به او فکر می کند. بهار از ییلز سراغ جیدا را می گیرد اما او می گوید که جیدا به سرکارش رفته. بهار می گوید که جیدا از کار اخراج شده و اینکه ژاله  گفته ندانسته به او تهمت دزدی زده را تعریف می کند. بعد هم بهار از اینکه بچه ها مدام سراغ پدرشان را می گیرند و دنبال شماره تلفنی از سارپ است را به ییلز می گوید. ییلز با منو من می پرسد: «از شیرین پرسیدی؟ » بهار تعجب می کند و می گوید که چرا همچین چیزی را می گوید؟ ییلز می گوید: «اون وقتی که شیرین واسه پیوند اومد، سارپ اورده بودش… » بهار با شنیدن این خبر خشکش می زند و بعد دچار تنگی نفس می شود و نمی داند چه کند. بعد هم عصبانی شده و قصد بیرون رفتن می کند و به ییلز که سعی می کند او را از این کار منصرف کند و آرامش کند توجهی نمی کند و با عصبانیت از او می خواهد نزدیکش نشود و بعد با خشم از خانه بیرون می زند.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید