Loading Posts...

سریال زن قسمت ۲۱۶

سریال زن قسمت 216
سریال زن قسمت 216

سریال زن قسمت ۲۱۶ دوبله فارسی

من نتونستم مادرمو نجات بدم


ژاله نیسان و دوروک را از جو غم انگیزی که وجود دارد دور کرده و به اتاق خودش می برد. اما نیسان اشک می ریزد و دوروک هم می گوید: «با مامانبزرگم چون مارو تنها گذاشت قهرم. » و کاری از دست ژاله برنمی آید. فضلیت خانم کسی که با عارف تصادف کرده بود، از ژاله می خواهد تا به خاطر وضعیت پسرش پرستار مطمئنی برایش پیدا بکند. ژاله هم قبول می کند. کمی بعد رائف پسر فضیلت به او زنگ می زند با عصبانیت می گوید: «تا حالا کسی به بی عرضگی تو ندیدم. یه پرستار نتونستی واسم پیدا کنی! » فضلیت به آرامی می گوید: «پسرم تو که وضعیت منو میدونی. الان تو بیمارستانم. » رائف هم با عصبانیت در حالی که روی ویلچر است می گوید: «تو هم وضعیت منو میدونی! » و گوشی را قطع می کند و با عصبانیت همه چیز را به هم می ریزد. شیرین وقتی از خواب بیدار میشود رو به انور می گوید: «بابا تو به من گفتی مامان حالش خوبه اما چند دقیقه بعدش مرد. تو به من راستشو نگفتی آره؟ » انور در حالی که اشک می ریزد می گوید: «خودشم بهم گفت که از اینجا زنده بیرون نمیره… » همان موقع نیسان و دوروک وارد اتاق می شوند و شیرین رو به انها می گوید: «من خوبی کردم اما نتونستم مامانمو نجات بدم… » و گریه می کند. نیسان و دوروک هم او را در آغوش می گیرند. دوروک به مادرش می گوید که با مادربزرگش قهر است و بهار از بقیه می خواهد آنها را تنها بگذارند تا با بچه هایش صحبت بکند. او به انها می گوید: «کسایی که دوستشون داریم هی وقت نمیمیرن. چون فراموششون نمیکنیم. اونا همیشه مارو نگاه میکنن و تو قلب ما هستن. » بچه ها با حرف های بهار آرام می گیرند. ژاله پرستار مناسبی برای رائف پیدا می کند. پرستار که زن مسن و مهربانی به نظر می رسد به در خانه رائف می رود اما رائف قبل از ورود او با اخم از پرستار می خواهد تا ناخن هایش را نشان بدهد. پرستار با این که تعجب کرده این کار را می کند و رائف با دیدن آنها در را بدون توجه به حرف های پرستار به رویش می بندد. کمی بعد امره برای تسلیت به بیمارستان می آید و شیرین با گریه او را در آغوش می گیرد. بعد همگی به کافه تریا بیمارستان می روند تا بهار استراحت بکند. امره به جیدا می گوید که قصد دارد آردا را به استانبول بیاورد و حتی اگر مادر جیدا هم مخالفت بکند، از راه قانونی پسرش را از او خواهد گرفت. انور گریه می کند که دوروک به سمتش می رود و می گوید: «نباید گریه کنی. اگه گریه کنی مامانبزرگم ناراحت میشه. اون تورو میبینه. » و با این حرفش باعث می شود لبخند روی لب های انور بشیند. بعد دوروک رو به شیرین می کند و می گوید: «مامانبزرگ به تو قول داده بود که نره و هیچ وقت تنهات نذاره؟ مامان ما به ما قول داد و حالش خوب شد. » شیرین با عصبانیت از جایش بلند می شود و رو به او و نیسان می گوید: « تو فکر کردی هرکسی قول بده زنده میمونه؟ احمق! » امره او را عقب می کشد و بیرون می برد تا هوا بخورد. جیدا و امره بچه ها را از محیط بیمارستان دور می کنند. بین راه دوروک چرخ و فلک می بیند و می گوید که دلش بازی می خواهد. نیسان می گوید: «منم میخوام ولی الان خیلی زشت میشه اگه ما بازی کنیم. » امره با مهربانی می گوید: «پس اگه همه میخوان میریم چرخ و فلک بازی کنیم. » و هر چهار نفرشان سوار چرخ و فلک می شوند و شب خوبی را می گذرانند. خدیجه و انور به سمت خانه می روند. انور جلوی در می ایستد و با ناراحتی می گوید: «من نمیتونم برم تو این خونه.. همه چیز منو یاد خدیجه میندازه من نمیتونم… » شیرین دست پدرش را می گیرد و می گوید:«پس نریم. بیا یکم قدم بزنیم بابا. » و با هم کنار ساحل می روند. بهار وقتی از سالن رد می شود، از اتاق می بیند که عارف به هوش آمده و حالش بهتر شده و خیالش راحت می شود. از طرفی سارپ که در بخش مراقبت های ویژه است مدام از پرستارها می خواهد تا مرخصش کنند تا بتواند پیش بهار باشد. ژاله به او می گوید که تا فردا مرخص است.
۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

برای تماشای سریالها کلیک کنید