Loading Posts...

سریال زن قسمت ۲۲۳

سریال زن قسمت 223
سریال زن قسمت 223
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال زن قسمت ۲۲۳ دوبله فارسی

من فقط می‌خواستم یه شب با خدیجه باشم


انور در میان وسایلش که در حال سوختن است، هراسان دنبال خدیجه می گردد و او را صدا می کند. تا این که همسایه ها متوجه آتش گرفتن خانه ی او می شوند و به آتش نشانی زنگ می زنند. مامور آتش نشانی، انور را که بیهوش روی زمین افتاده از میان آتش نجات می دهند. انور با نگرانی می گوید که خدیجه هم در خانه است اما بعد وقتی مامور جوان را می بیند که خودش را به دل آتش می زند مانع او می شود و دستش را می گیرد تا بیخودی جانش را از دست ندهد.

انور شب را به خانه ی بهار می رود و با غصه و ناراحتی کنار شیرین می نشیند. شیرین هم ماتم گرفته و غصه می خورد. بهار با دلسوزی به انور می گوید: «خدارو شکر که حال خودت خوبه… » کمی بعد جیدا همراه آردا از راه می رسد. او وقتی قضیه آتش سوزی را می فهمد حسابی دلش می گیرد و سعی می کند انور را آرام بکند و بعد می پرسد: «چطور خونه آتیش گرفت؟» انور با خجالت می گوید: «شمع روشن بوده. » شیرین با تعجب و عصبانیت می پرسد: «یعنی چی بابا؟ چرا تنهایی شمع روشن کردی؟ میخواستی خودکشی کنی؟ چه دلیل دیگه ای داشته؟ عمدا این کارو کردی و همه چیزمونو نابود کردی؟ » انور زیر گریه می زند و می گوید: «عمدا این کارو نکردم. اتفاقی بود. من فقط خواستم یه شب با خدیجه شام بخورم. » همه با ترحم و ناراحتی به انور خیره می شوند و بهار سعی می کند او را آرام بکند.

بهار برای خواب به خانه ی جیدا می رود. بهار به خاطر این همه بلایی که سرشان می آید برای لحظه ای بغض می کند اما بعد در مورد آردا و این که چطور مادرش راضی شده او را به جیدا بدهد می پرسد. جیدا همه چیز را تعریف می کند و در آخر هم با خجالت می گوید: «اما امره نمیخوادش. فکر میکنه بچه از من نیست. » بهار می گوید:«چقدر بی چشم و رو! باید تست دی ان ای بدی تا بفهمه که اشتباه کرده. » جیدا می گوید: «ولی اون تستو انجام داده و تست گفته که بچه از اون نیست. » بهار شوکه می شود و جیدا می گوید: «تو حرف منو باور میکنی یا یه تیکه کاغذو؟ » بهار با من و من می گوید: «معلومه که حرف تورو..! » جیدا که منظور او را می فهمد با ناراحتی به اتاقش می رود تا بخوابد.

شیرین لباس های پاره و آتش گرفته انور را نصفه شب داخل کوچه پرت می کند. انور دنبال لباس هایش می گردد اما شیرین می گوید:« خیلی داغون بودن. انداختمشون دور. با حقوقم برات لباس میخرم بزرگش نکن. » انور هم که خیلی از این حرکت او حرص خورده، لباس های او را بیرون پرت می کند. شیرین وقتی این را می فهمد فریاد می زند و گریه می کند و می گوید: «بابا تو اون لباس حقوقم بود! » انور خجالت زده می شود. کمی بعد بهار به انها پیشنهاد می دهد تا در خانه ی سارپ زندگی کنند چون او از قبل پول سه ماه اجاره را داده است. انور هم با لباس های زنانه سراغ یوسف می رود و کلید خانه ی سارپ را از او می خواهد اما یوسف کلید را به او نمی دهد!

صبح که بهار جیدا را برای رفتن به سرکار بیدار می کند متوجه تب شدید او می شود و به او می گوید: «نگران نباش. امروز من به جات میرم کار میکنم. » و به سمت خانه ی فضیلت می رود. فضیلت از دیدن او خیلی خوشحال می شود و استقبال گرمی از بهار می کند. از طرفی امره هم عارف را به عنوان مدیر کافه استخدام می کند.

وقتی رائف بهار را می بیند، طبق معمول روی خوشی نشان نمی دهد و فقط از او می خواهد تا ناخن هایش را ببیند. بهار با مهربانی دستانش را جلو می برد و رائف با دیدن ناخن های تمیز او چیزی نمی گوید.

فضیلت همراه بهار در تراس می نشیند و از او می پرسد که حالش چطور است. بهار که انگار منتظر این بوده تا کسی حالش را بپرسد، زیر گریه می زند و از سختی های زندگی اش می گوید. فضیلت هم پای درد دل های او می نشیند.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment