Loading Posts...

سریال زن قسمت ۲۲۸

سریال زن قسمت 228
سریال زن قسمت 228
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال زن قسمت ۲۲۸ دوبله فارسی

من کجا و فضیلت آشجی اوغلو کجا؟


فضیلت بعد از خارج شدن از خانه ی بهار با انور روبرو می شود. انور کت او را تنش می کند و فضیلت با خوشرویی از او تشکر می کند و از انور هم دعوت می کند تا همراه بچه ها به به خانه ی آنها بیاید. انور هم با کمال میل قبول می کند و وقتی به مغازه برمی گردد با چهره ی اخم آلود خدیجه روبرو می شود. انور می گوید: «آخه فضیلت آشچی اغلو من رو میخواد چیکار خدیجه! » خدیجه که این حرف بیشتر به او برخورده می گوید: «آره دیگه من کجا فضیلت آشچی اغلو کجا! » و از مغاره خارج شده و غیب می شود!

شب امره برای رونق گرفتن کار انور، چند دست لباسش را برای تعمیر کردن به او می دهد. بعد موقع برگشت با جیدا روبرو می شود. جیدا به سمتش می رود و با اینکه گفتن این که آردا بچه ی او نبوده به امره برایش سخت است اما به هر طریق این کار را می کند. امره با عصبانیت و ناراحتی می گوید: «آره خیلی واست راحته بیای ادعا کنی یه بچه پسرته و بعد بزنی زیرش نه؟! » و آنجا را ترک می کند. انور به سمت جیدا می رود و با ناراحتی می گوید: «چرا آقا امره تا اینجا اومد اما به آردا سر نزد؟! » جیدا با ناراحتی عارف را هم صدا می کند و در حالی که عصبانی هم شده می گوید: «بذارین خیالتون رو راحت کنم! امره بابای آردا نیست. باباش یکیه که خودم هم نمیدونم! » انور و عارف با تعجب رفتن او را نگاه می کنند.

بهار به جیدا می گوید که بهتر است دیگر این کار را رها بکنند چون اصلا حس خوبی به این کار ندارد جیدا هم حرف او را قبول می کند. همان موقع نیسان و دوروک و آردا با کفش های تازه ای که بهار برایشان خریده از خانه بیرون می آیند و شادی می کنند. جیدا از بهار به خاطر لطفش تشکر می کند. بهار او را در آغوش می گیرد و می گوید: «آردا پسر منم هست همونطور که نیسان و دوروک بچه های تو هستن. » جیدا لبخند عمیقی به روی او و بچه ها می زند.

انور سراسیمه سراغ بهار می رود و از او می پرسد آیا این که آردا پسر امره نیست حقیقت دارد؟ بهار تایید می کند و همان موقع هم شیرین که این را شنیده با خوشحالی و هیجان می گوید: «چی؟ واقعا؟! یعنی جیدا این همه مدت امره رو گول میزده؟! » بهار می گوید:« به تو چه؟! » و وارد خانه می شود.

فضیلت متوجه گل های روی چرخ ویلچر رائف می شود و با نگرانی می پرسد: «شما رفتین بیرون؟ چرا مخالفت نکردی؟ » رائف با به یاد آوردن روزشان می گوید چون که از این کار خوشش امده.

شب برشان سراغ جیدا می رود و با خوشحالی خبر استخدام شدنشان را می گوید. جیدا می گوید که قصد ندارند دوباره برای رئیس او کار بکنند چون به نظر ادم های درستی نمی آمدند. برشان انگار که به او برخورده باشد می گوید: «بیا و خوبی کن! بهت میخندن بگی با غذا خلاف میکردن! » جیدا وقتی می بیند حق با او است صبح با اصرار زیاد از بهار می خواهد تا حداقل برای دوبار دیگر این کار را انجام بدهند. بهار با اینکه راضی نیست به خاطر جیدا قبول می کند و بعد از اماده کردن غذاها تک و تنها ان را به آدرس مورد نظر می برد. مردی با قیافه خشن در حالی که خوب اطراف را زیر نظر دارد، در را باز می کند و از بهار هم می خواهد تا داخل بشود. بهار با نگرانی این کار را می کند و بعد از پس گرفتن کیسه های دستی اش، انجا را ترک می کند. شخصی از دور عکس بهار را وقتی از آن خانه خارج می شود می گیرد. بهار با نگرانی به جیدا زنگ می زند و می گوید: «من دیگه نمیرم! خیلی ترسیدم. اینا آدم های درستی نیستن. » جیدا می گوید: «باشه بابا فردا خودم ظرف غذاهارو میبرم! » بهار از این که جیدا منظورش را متوجه نشده کلافه می شود!

وقتی قیسمت برای دیدن امره می رود، شیرین ان دو را که خیلی به هم نزدیک هستند و دست در دست از آنجا خارج می شوند می بیند و چشمانش گرد می شود.

نیسان و دوروک سر این که دوروک میخواسته نقاشی اش را به عارف هدیه بدهد دعوا می کنند. نیسان با عصبانیت با او برخورد کرده و در را محکم به رویش می بندد. از دماغ دوروک خون می آید و گریه می کند. بهار او را به بیمارستان می برد و نیسان مدام گریه می کند.

شیرین سعی می کند خودش را به عارف نزدیک بکند و قدم زنان با او به سمت خانه می رود تا اینکه جیدا به عارف زنگ می زند و از او می خواهد خودش را برساند که حرف مهمی دارد. شیرین هم به ناچار به خانه می رود و نیسان را که ناراحت است در آغوش می گیرد و می گوید: «خودتو ناراحت نکن. تو که نمیخواستی اینطوری بشه. تصادف بوده. » نیسان می گوید: «خب اگه اینجوری باشه، داداش عارفم هم بی گناهه. اونم تصادف بوده. » شیرین می گوید: «اگه اینجوری بود اون رو زندون نمینداختن! » نیسان به ظاهر قانع می شود.

 

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment