Loading Posts...

سریال زن قسمت ۲۵۰

سریال زن قسمت 250
سریال زن قسمت 250
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


بعد از این که عارف اسلحه را داخل دریا می اندازد، آنها بلند می شوند تا قدم زنان به سمت خانه بروند. گوشی عارف زنگ می زند و از روی صحبت هایش معلوم می شود که با دوستان دوره ی دانشگاهش قرار داد اما عارف قبول نمی کند که برود. وقتی بهار این را می شنود دلیلش را می پرسد. عارف کمی خجالت زده می گوید: «الان همشون با زن و دوست دخترشون میان، من تنها برم معذب میشم. » بهار به او اصرار می کند که برود و حتی پیشنهاد می دهد که اگر دلش بخواهد می تواند همراهی اش بکند تا تنها نباشد. عارف خوشحال می شود و حتی اجازه نمی دهد بهار حرفش را تمام کند. او به دوستش زنگ می زند و آدرس رستوران را از او می گیرد. وقتی آنها دور هم جمع می شوند، دوستان عارف کنجکاو می شوند که بهار و عارف چطور آشنا شده اند. بهار می گوید: «اولش عارف خیلی بد باهام رفتار میکرد… بعدش که شناختمش فهمیدم چطور آدمیه… » و تمام لحظات گذشته را به خاطر می آورد و لبخند می زند. یکی از دوستان عارف می پرسد: «بعدش چیشد؟ » بهار خجالت زده می شود اما می گوید: «به نظر من هر آدمی میتونه بدی بکنه، اما عارف نمیکنه… عارف هیچ وقت راهشو گم نمیکنه… حتی مهربون ترین آدم هام ممکنه عزیزانشون رو فراموش بکنن اما عارف اینکارو نمیکنه… » عارف با لبخند به حرف های بهار گوش می دهد. یکی دیگر از دوستان عارف کمی بعد در مورد این که عارف می تواند حتی حالا هم به دانشگاه برگردد صحبت می کند. عارف می گوید که دیگر از او گذشته اما بهار از این که عارف شانس برگشتن به دانشگاه را دارد خوشحال می شود. بعد از شام دورهمی، بهار و عارف مشغول قدم زدن می شوند. عارف متوجه می شود که بهار دستانش یخ زده و بدون این که بهار متوجه بشود می رود و فندق داغ می خرد و بعد می گوید: «بهار دستتاتو بده به من. » بهار جا می خورد و دستانش را جلو می برد که عارف بسته ی فندق داغ را توی دستش می گذارد. بهار لبخند می زند و عارف هم از لبخند او دلش شاد می شود.

صبح، نیسان و دوروک در مورد این که باید برای بچه های کلاس و معلمشان هدیه های سال نو بخرند صحبت می کنند. بهار از این که نمی تواند خواسته های انها را براورده بکند کمی دلش می گیرد. بچه ها که از جیدا شنیده اند، اگر خانه ی خدیجه به فروش برود به انها هم مقداری پول می رسد، مدام در مورد آن پول خیال پردازی می کنند.

جیدا تمام شب را به یاد ساتیلمیش و کارش اشک می ریزد. او صبح زود برای او که سرما خورده بود سوپ می پزد و به در خانه ی امره می برد. ساتیلمیش همراه قیسمت و امره دور میز صبحانه نشسته و با دیدن جیدا خیلی خوشحال می شود. وقتی امره می گوید که قیسمت او را در نگهداری از ساتیلمیش کمک می کند، جیدا با لحن بدی می گوید: « اون از بچه داری چی حالیش میشه! » قیسمت ناراحت شده و به یاد می آورد که سال ها پیش وقتی شوهرش جم بود او هم حامله بوده و در مورد اسم بچه شان خیال پردازی میکردند… قیسمت که ناراحت شده دوباره سر میز به یاد می آورد وقتی جم وارد کار تازه ای شده بوده و می خواسته قیسمت را هم وارد این کار بکند، قیسمت قبول نکرده و چند روز بعد، آدم های رئیس جم به او حمله کرده بودند و با مشت و لگد به شکم او باعث سقط بچه اش شده بودند… قیسمت و جم از این که بچه شان را از دست داده بودند حال خوبی نداشتند و قیسمت از جم متنفر شده بوده… وقتی قیسمت به خودش می آید، با ناراحتی به اتاق می رود و امره متوجه می شود که چیزی او را ناراحت کرده است.

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment