Loading Posts...

سریال زن قسمت ۲۵۶

سریال زن قسمت 256
سریال زن قسمت 256
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


وقتی شیرین به خانه می رسد، از انجایی که جیدا رفتار صبح شیرین با بچه ها و به خصوص ساتیلمیش را فهمیده، او را خفت می کند و موهایش را می کشد و با نفرت می گوید: «تو به چه حقی با بچه من همچین رفتاری داشتی ها؟ » شیرین از روی درد فریاد می کشد و انور از طبقه بالا می گوید: «دخترم چیزی شده؟! » جیدا بی حرکت می ماند و شیرین می گوید: «نه بابا جون الان میام خونه. » و بعد به روی جیدا لبخند می زند و می گوید: «چون بابام میفهمه نمیتونی کاری کنی درسته؟! » جیدا می گوید: «برو به جون بابات دعا کن که به خاطر اون کاریت ندارم! »

عارف پیش قیسمت می رود و صدای ضبط شده ی شیرین را برایش باز می کند و می گوید: «میتونیم اینجوری بندازیمش زندان؟ » قیسمت می گوید: «مدرک محکمتری باید داشته باشین. مثل دوربین مدار بسته اتاق سارپ تو بیمارستان یا این که باید ثابت کنین بستن سرم میتونه کسیو بکشه یا نه… » عارف کمی فکر می کند و بعد چشمش به چمدان های قیسمت می افتد و می گوید: «جایی میخوای بری؟ » قیسمت نفس عمیقی می کشد و می گوید: «اره داداش میخوام برم. شاید دیگه برنگردم… در اصل یه چیزایی هست که میخوام برات تعریف کنم.. » و تمام ماجرا را از موقعی که جم شوهرش بوده را برایش تعریف می کند. بعد از آن عارف که نگران بهار شده می پرسد: «مطمئنی تو این قضیه دیگه بهار طوریش نمیشه؟ » قیسمت می گوید: «همین که من و جم برین، دیگه کاری به کار بهار هم ندارن… » عارف خیالش راحت می شود. اما بعد با ناراحتی می گوید: «من رو کمک تو حساب کرده بودم قیسمت… » قیسمت کمی فکر می کند و می گوید: «شاید بتونم چند روز بیشتر بمونم. از طرفی هم خودم رو به تو و بهار مدیون میدونم.. » عارف قبول می کند و بعد از رفتن او، قیسمت به جم زنگ می زند و می گوید که باید چند روز دیگر فرار کنند. جم مضطرب می شود و می گوید: «میدونی هر لحظه اینجا موندنمون چه ریسکی داره؟! » اما قیسمت مصمم است تا به عارف کمک کند.

صبح شیرین گربه ی بچه ها را برمیدارد و با خودش به پارک دوری می برد و آنجا رهایش می کند! یوسف که برای ورزش همان پارک بوده او را می بیند. بچه ها وقتی متوجه نبود گربه می شوند همراه بهار با ناراحتی دنبال او می گردند که یوسف می گوید شیرین را همراه گربه در پارک دیده بوده. بهار با عصبانیت همراه بچه ها به پارک می رود و گربه را پیدا می کند. او همراه بچه ها سری هم به کافه ی امره می زند.

جیدا همراه خریدهایی که رائف از او خواسته بود تا برایش غذای ایتالیایی بپزد به خانه ی آنها می رود. فضیلت او را که می بیند کلید خانه را که برایش درست کرده را به جیدا می دهد و می گوید: «برای تو درستش کردم تا راحتتر بری و بیای… » جیدا خوشحال می شود.

امره و ساتیلمیش هم در کافه هستند، امره از عارف هم می خواهد به انها ملحق بشود و همگی دور هم صبحانه بخورند. شیرین وقتی می بیند آنها جمع هستند، صندلی اش را برمیدارد تا به آنها ملحق بشود که امره می گوید: «شیرین منو رو برامون بیار! » شیرین حرص می خورد اما چاره ای جز اطاعت ندارد. وقتی بهار و عارف کنار هم می نشینند، عارف از زیر میز دستان بهار را در دست می گیرد. نیسان برای برداشتن کلاهش از روی زمین خم می شود و این صحنه را می بیند و لبخند می زند.

ساتیلمیش که هوای نیسان را دارد، وقتی می فهمد شیرین باز هم او را اذیت کرده، عمدا به امره می گوید: «بابا چون من زشتم منو میذاری پیش مامانم آره؟! » امره می گوید: «این چه حرفیه پسرم! تو خوشگلترین پسر دنیایی. » ساتیلمیش می گوید: «اما اون مو فرفری اینجوری گفت! » و به شیرین اشاره می کند. نیسان و دوروک هم حرفش را تایید می کنند و امره با عصبانیت اما در کمال آرامش به شیرین می گوید: «برو وسایلات رو جمع کن و از اینجا برو! اخراج شدی! » شیرین ناباورانه و با عصبانیت کیفش را برمیدارد و در حالی که به همه آنها فحش می دهد و لعنتشان می کند و ظرف و ظروف کافه را می شکند، از انجا می رود.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment