Loading Posts...

سریال عشق از نو قسمت ۴۳

سریال عشق از نو قسمت ۴۳ دوبله فارسی

با دخترش تهدیدش کردم


شب وقتی که همگی خوابیده اند، فاتح میخواهد به دستشویی برود. دستشویی بیرون خانه است و او شنیده است که آنجا چراغ ندارد و با توجه به داستانهای ترسناک شوکت، از رفتن به دستشویی می ترسد. او مته و اورهان را بیدار کرده تا همراهش به دستشویی بروند اما هیچکدام قبول نمی‌کنند و دوباره می‌خوابند. فاتح مجبور می شود تنهایی به سمت دستشویی برود. او در راهروی تاریک، متوجه یک موجود ترسناک هیولا مانند می شود و با ترس فریاد می زند و به انبار بغل می رود. صدایی ترسناک با فاتح حرف می زند و سپس در انبار باز شده و زینب که خودش را سیاه کرده و بقیه بچه ها از پشت سر او وارد انبار می شوند و فاتح را می ترسانند. فاتح عصبی و کلافه می شود و در شلوار خودش دستشویی میکند. صبح روز بعد، همه برای برداشت چای سر زمین می روند. مقدس نیز مانند زنان روستایی لباس پوشیده و در کار کمک میکند. او مدام سعی دارد از فهمی فاصله بگیرد. او پیش شوکت می رود و در مورد علت رفتار عجیب فهمی سوال میکند. شوکت در مورد عسل مشکوک شده و از کامل و جواد در مورد عسل سوال میکند. آنها می‌گویند که عسل را از کندو خارج کرده اند. شوکت عصبانی شده و از آنها میخواهند شیشه عسل را در خانه پیدا کرده و بردارند. زینب و فاتح داخل کلبه می روند و زینب با پرستار سلیم تماس تصویری میگیرد تا سلیم را ببیند. او و فاتح برای سلیم ابراز دلتنگی میکنند. بعد از قطع تماس، زینب به فاتح میگیرد که میخواهد سلیم او را پدر واقعی خودش بداند. سپس یاد کودکی خودش و کمبود محبت مادری اش می افتد و با فاتح درد دل میکند و گریه اش میگیرد. کمی بعد شوکت داخل می آید و زینب به بهانه ای بیرون می رود. شوکت تصور میکند آنها با هم دعوا کرده اند، اما فاتح میگوید که زینب دلتنگ مادر خود است و آنها باید ماجرای مریم را به او بگویند، اما شوکت قبول نمیکند. زینب قصد دارد در روستا بگردد و فاتح نیز همراه او می رود. او به خانه قدیمی مادربزرگ مادری اش می رسد و یاد خاطرات کودکی اش می افتد.او متوجه می شود که مادربزرگش زنده است و با خوشحالی داخل می رود. فاتح نگران می شود، اما می‌فهمد که مادربزرگ زینب آلزایمر دارد. زینب از پرستار مادربزرگش سراغ عکسی از مادرش را میگیرد. پرستار یک عکس قدیمی می آورد. فاتح دوباره مضطرب می شود اما زینب از روی عکس قدیمی ،مریم را نمی‌شناسد. او با دیدن عکسی از مادرش خوشحال و متاثر می شود و به سمت کلبه می رود تا عکس را به بچه ها نشان دهد. شوکت به آرامگاه روستا می رود و در آنجا با مریم رو به رو می شود . او عصبانی شده و تصور میکند که مریم آنها را تعقیب میکند. مریم میگوید که برای خداحافظی سر خاک مادرش آمده بود زیرا میخواهد برای همیشه برود. شوکت دوباره به او طعنه می زند. مریم نامه را به شوکت میدهد و میگوید که او بعد از خواندن نامه پشیمان خواهد شد. سپس از آنجا می رود. شوکت نامه را باز کرده و با خواندن آن که از طرف جاوید، شوهر مریم که مریم با او فرار کرده بود است، متوجه می شود که جاوید که دوست صمیمی خود او نیز بود، مریم را با تهدید کردن زینب و شوکت به مرگ، مجبور به ازدواج با خودش کرده بود و امیدوار بود که او. ا عاشق خودش بکند، اما مریم تا آخرین لحظه عاشق شوکت مانده بود و به خاطر او و دخترش آن به این از ازدواج اجباری داده بود. شوکت با خواندن نامه شوکه و متاثر می شود و سریع دنبال مریم می رود و او را بغل میکند. او تصمیم می‌گیرد حقیقت را به زینب بگوید و از فاتح میخواهد که زینب را پیش او ببرد. فاتح و زینب داخل خانه می روند. شوکت به زینب میگوید که مادر او زنده است. سپس مریم مقابل او آ
۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

برای تماشای سریالها کلیک کنید