Loading Posts...

سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت ۷۱

سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت 71
سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت 71
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

حشمت برگه طلاق را مقابل حیات می گذارد و از او می خواهد آن را امضا کند. حیات جا می خورد و من و من کرده و می گوید: «الان؟ نمیشه که… بذارین مورات هم بیاد… » حشمت می گوید: «اگه میخوای برگردی پیش شوهرت، پس برای چی قصد جدا شدن داشتی؟! مارو گول میزنی؟ » حیات می گوید که اینطور نیست همان موقع مورات هم وارد خانه می شود و با دیدن برگه طلاق عصبانی می شود و می گوید: «من از حیات جدا نمیشم! » حشمت دستان او را می گیرد و مورات با عصبانیت می گوید: «اینجوری نمیشه! من نمیخوام بی احترامی کنم! » حیات وقتی می بیند بحث آنها بالا گرفته فریاد می زند که بس کنند و بعد هم در یک اقدام هیجانی برگه را امضا می کند! مورات از دیدن این صحنه دلش می شکند اما بعد با عصبانیت برگه را پاره می کند. مورات خانه را ترک می کند و حیات که حالش بد شده بیرون می رود تا هوا بخورد اما روی زمین می افتد. همان موقع آصلی و امینه او را می بینند و با داد و فریاد و ناراحتی او را داخل خانه می برند. حیات حال خوبی ندارد و دچار تب و لرز شده…

دوروک پیش تووال می رود و از او می خواهد برگردد چون تمام کارهای شرکت بهم ریخته و حالا مورات هم نیست و دست تنها مانده. تووال به شرطی که مورات از او معذرت خواهی بکند و کلکسیون زمستانه هم برگزار بشود قبول می کند.

امینه که به خاطر حال حیات خیلی ناراحت است سر حشمت عصبانی می شود و می گوید: «بابا تو چطور تونستی از حیات بخوای برگه رو امضا کنه؟ نمیبینی اونا همدیگه رو دوست دارن؟ » حشمت از کرده خودش پشیمان می شود و با ناراحتی به اتاقش می رود. او به یاد حرف های دکترش می افتد که گفته بود مدت زیادی از زنده ماندنش نمانده…

ایپک و کرم در کافه تریای بیمارستان هستند. ایپک به خاطر این که نتوانسته اند خواستگاری را به سرانجام برسانند کمی پکر است. کرم با لبخند می گوید: «من میخوام همینجا ازت خواستگاری کنم ایپک.. .» ایپک هم قبول می کند و آن دو با خوشحالی یکدیگر را در آغوش می گیرند.

دریا به ملاقات لیلا می رود و با عصبانیت و نفرت دستانش را روی زخم او می گذارد و می گوید: «من گول بازی تورو نمیخورم! چون من و تو از یه قماشیم! اینا روزای خوبته. اگه بدون خجالت بیای تو زندگی من، بدتر از اینارو میبینی! »

مورات با حال بد به میخانه می رود و شروع به نوشیدن مقدار زیادی مشروب می کند و به یاد رفتارهای بدش با حیات می افتد و قلبش آتش می گیرد. او مست می کند و بادکنک و خرس عروسی به دست جلوی خانه ی حیات می رود و آن وقت شب فریاد می زند: «حیات من دیشب یه خواب قشنگی دیدم… بیا پیشم… دیگه نمیتونم نبودت رو تحمل کنم… » حیات اول با لبخند به او خیره می شود اما وقتی به یاد بدی هایش می افتد، با نفرت پرده را می کشد و پشت به او می کند.

وقتی مورات چشمانش را باز می کند می بیند که در ماشین حشمت و کنار او خوابش برده. وقتی حشمت بیدار می شود مورات از او می پرسد که دیشب چه شده. حشمت تعریف می کند که وقتی به خانه رسیده مورات را دیده که با ناراحتی جلوی خانه نشسته و تا حیات را نبیند نمی خواهد جایی برود… حشمت هم دلش به حال او می سوزد و او را داخل ماشین راه می دهد. همان موقع حیات بیرون می آید تا حشمت را برای صبحانه صدا بزند که مورات را کنار او می بیند و از او رو برمیگرداند و سوار تاکسی می شود تا به شرکت برود. مورات هم سوار همان تاکسی می شود و کنارش می نشیند. حیات هرچقدر سعی می کند از او فاصله بگیرد، مورات بیشتر به او نزدیک می شود و سرش را روی پای حیات می گذارد و همانجا دراز می کشد تا خودش را برای حیات لوس کند!

آصلی در مورد این که دوروک دیگر با او تماس نمی گیرد و حالش را هم نمی پرسد غر می زند. همان موقع پیک دسته گلی به در خانه می آورد که از طرف دوروک است. آصلی از این حرکت دوروک که به یاد بوده خیلی ذوق می کند و هیجان زده می شود.

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment