Loading Posts...

سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت ۷۶

سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت 76
سریال عشق حرف حالیش نمی‌شه قسمت 76
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


حشمت و عظیمه به کافه ای می روند. عظیمه با خجالت می گوید: «آقا حشمت من پیشنهاد ازدواجتون رو قبول میکنم اما تا وقتی بچه ها سر و سامون نگرفتن اینو به کسی نگیم! » حشمت خیلی خوشحال می شود و خدا را شکر می کند. عظیمه به آرامی اشک می ریزد و می گوید که از روی خوشحالی است. سر میز شام، حشمت به مورات زنگ میزند تا او هم بیاید اما حیات اشاره می کند تا مورات را دعوت نکنند. حشمت هم با ناراحتی مورات را دست به سر می کند. حیات خودش هم ناراحت می شود و به اتاق می رود و اشک می ریزد. از طرفی هم مورات همراه کرم و دوروک به میخانه می رود و مشغول نوشیدن می شود. تمام فکر و ذکر او حیات است و حتی بعد از رفتن دوروک و کرم هم آنجا می نشیند. او تصمیم می گیرد به حیات زنگ بزند تا با او صحبت کند. همان موقع هم حیات از دلتنگی به مورات زنگ می زند تا صدایش را بشنود، گوشی هردو پیغام اشغال می زند و هردویشان غصه می خورند. همان شب، وقتی دریا خواب است، لیلا بالای سر او می رود و با تمام زورش جلوی دهان او را می گیرد و می گوید: «بیشتر از این به پر و پای من نپیچ وگرنه زندگیتو برات سخت میکنم! » و می رود. دریا انقدر می ترسد که تا صبح نمی خوابد و زود به شرکت می رود. دریا به دوروک توضیح می دهد که لیلا او را تهدید کرده و اذیتش کرده اما دوروک حرفش را باور نمی کند و می گوید: «مامان این تویی که به همه گیر میدی! دیگه بسه! بعد از رفتن بابام تو حسابی دیوونه شدی!» دریا با ناراحتی به او خیره میشود و بعد سراغ حیات می رود و با ناراحتی می گوید: «حیات تو باید حرفمو باور کنی. لیلا یه بلای بزرگیه که وارد اون خونه شده! اون زن خیلی خطرناکه. » حیات می گوید: «دریا خانم منو درگیر جنگ بینتون نکنید! » وقتی همه پیش تووال جمع می شوند تا لباس ایپک را آماده بکند، مورات هم پیش حیات می رود و می گوید: «حیات میخوای چیکار کنم؟ میخوای التماست کنم؟ نمیخوای کوتاه بیای؟ » حیات می گوید: «بفهم دیگه تموم شد. این دیگه آخر داستان ما بود! » مورات با ناراحتی به او خیره می شود. وقتی لیلا در اتاقش است، غزل بالای سرش می رود و می گوید: «همه رفتن جشن نامزدی. خودمون دوتا تو خونه تنهاییم! الان وقت خوبی برای حرف زدنه. من حقمو میخوام. » لیلا می گوید: «برو بیرون! من چیزی یادم نیست! » غزل می گوید: «باشه منم میرم با پسرتون حرف میزنم. تو ازمیر درس میخوند درسته؟! » لیلا زیرلب می گوید: «باید از دست این دختر راحت بشم! » و وقتی غزل روی پله ها است، به سمت می رود و او را هل می دهد. غزل از بالای پله ها پایین می افتد و چشمانش بسته می شود… صدای آهنگی که کرم و ایپک با آن تمرین کرده بودند در مراسم پخش می شود. اما کرم از استرس در دستشویی گیر کرده و ایپک هم پشت در سعی می کند تا او را آرام بکند. تووال از فرصت استفاده می کند و دم گوش مورات به او می گوید که بهتر است الان به حیات پیشنهاد رقص بدهد تا به هم نزدیک بشوند. حیات هم بلند می شود و دستش را به سمت حیات دراز می کند. حیات دست او را می گیرد و وسط مهمانی می روند. هردو چشم در چشم هم شروع به رقصیدن می کنند. بعد از آن مورات به حیات می گوید: «گفتی این داستان تموم شده.. اما این داستان فقط با مرگ من تموم میشه… » و سرجایش می نشیند…

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment