Loading Posts...

سریال عشق مشروط قسمت ۳۵

سریال عشق مشروط قسمت 35
سریال عشق مشروط قسمت 35
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


ادا بعد از حرف هایش با آیفر، با بغض به دخترها زنگ می زند و اول به آنها خبر خوش به ایتالیا رفتنش را می گوید و بعد هم از آنها می خواهد شب را جمع بشوند تا در مورد مسئله مهمی حرف بزند.

سرکان حال خوبی ندارد و فکرش مشغول است. آیدان که این را می فهمد نگران او می شود و فورا به سلین زنگ می زند تا پیش سرکان بیاید شاید بتواند حالش را خوب بکند. سیفی هم که طرفدار ادا است، به او زنگ می زند و به ادا می گوید که سرکان اصلا حال خوبی ندارد… ادا نگران سرکان می شود و با این که مشغول جمع کردن چمدانش بوده خودش را به خانه ی او می رساند. سرکان از دیدن او جا می خورد. ادا بلند می شود تا برای او چای بابونه دم کند.

سلین قبل از رفتن پیش سرکان پیش آیدان می رود و در مورد این که هنوز منتظر جواب سرکان است صحبت می کند. آیدان می گوید: «میدونی که سرکان چقدر مغروره و نمیتونه ازت بخواد از فرید جدا بشی. من حتی فکر میکنم به خاطر همین مریض شده چون حتی نتونسته اینو به خودش اعتراف کنه. میدونی که وقتی ناراحت میشه چطور مریض میشه… »

درست وقتی که سرکان می خواهد موضوع مهمی را به ادا بگوید، سلین سر می رسد. او می گوید: «همه میدونن سرکان وقتی ناراحت میشه مریض میشه. » ادا پوزخند می زند و می گوید: «به جز من. اون وقت داشتم یه مشکل روحی رو با بابونه حل میکردم! » و در حالی که حسابی دلخور شده، آنها را تنها می گذارد. سلین به محض نشستن پیش سرکان، سرکان به او می گوید که فقط الان دلش می خواهد تنها باشد و بخوابد. سلین انجا را ترک می کند.

وقتی ملو به آیفر در مورد عاشق بودن سرکان و ادا می گوید، آیفر با عصبانیت فریاد می زند و می گوید: «اونا عاشق نیستن! اینا همش یه بازی بوده و شما هم از این خبر داشتین و تمام مدت منو بازی دادین! » ملو و فیفی از چیزی خبر ندارند و از حرف های آیفر جا خورده اند. آیفر هم تمام حقیقت را به آنها می گوید. دخترها شوکه می شوند.

ادا بالای سر سرکان است و سعی می کند تبش را پایین بیاورد. سرکان به او خیره می شود و با لبخند می گوید: «خیلی خوشگلی… » لبخند ادا عمیق می شود و کمی بعد وقتی متوجه کلکسیون کتاب های شازده کوچولوی سرکان می شود، یکی از جلدهای آن را برمیدارد و صفحه ای را باز می کند و آن را برای سرکان می خواند. سرکان تمام مدت با لبخند به ادا خیره شده…. ساعتی بعد که سرکان به خواب رفته، تبش بالا می رود و کابوس بدی می بیند. ادا با نگرانی سعی می کند تب او را پایین بیاورد. سرکان در عالم خواب دست او را می گیرد و با التماس از ادا می خواهد جایی نرود و او را هم با خودش هرجا که می خواهد ببرد. ادا کنار سرکان دراز می کشد و او را در آغوش می گیرد. صبح که سرکان چشمانش را باز می کند چیزی از دیشب به خاطر ندارد. وقتی ادا این را متوجه می شود خیلی ناراحت می شود و خانه را ترک می کند. او پیش آیدان می رود و به او می گوید که همه چیز تمام شده و دیگر همدیگر را نخواهند دید و وقتی می خواهد انگشتر سرکان را به او پس بدهد، آیدان مانعش می شود و می گوید: «پیشت بمونه. نمیخوام سرکان هربار که چشمش به اون میفته یاد تو بیفته. » ادا با ناراحتی از انجا می رود.

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment