Loading Posts...

سریال قفس / کبوتر قسمت 20

سریال قفس / کبوتر قسمت 20
سریال قفس / کبوتر قسمت 20

سریال قفس / کبوتر قسمت 20

می‌خوام اختیار مال و اموالم دست خودم باشه


کنعان و زولوف مقابل نجات و آیدان می نشینند. آنها از این دو زوج بسیار خوششان می آید و آیدان از روز آشنایی شان می پرسد. هردو به هم خیره می شوند و کنعان می گوید: «مارو یه دختر کولی با هم آشنا کرد… زولوف انقدر خوب در مورد تابلوها و مجسمه ها حرف می زد که من فکر کردم دختر کولی خودشه… بعد منو تو موزه چرخوند و در مورد تک تک مجسمه ها و تابلوها واسم حرف زد. وقتی درمورد عشاق قدیمی حرف میزد فکر میکردم داره در مورد قلب من حرف میزنه… گفتم شاید یه روز هم عشق ما تو تاریخ ثبت بشه. » و دست زولوف را به نرمی نوازش می کند. زولوف هم با لبخند به او خیره می شود. آنها در مورد کار صحبت می کنند و حتی نجات اصرار می کند که زولوف به عنوان باستان شناس در پروژه شان حضور داشته باشد. همان موقع عوکش وارد جلسه می شود و سر میز آنها می نشیند. کنعان و زولوف از دیدن او اصلا خوشحال نمی شود و هرچقدر او بیشتر صحبت می کند آنها معذب تر می شوند. عوکش با هیجان می گوید که دوست دارد در این پروژه همکاری داشته باشد و کلی از خودش تعریف می کند. نجات مدام به کنعان نگاه می کند تا واکنش او را ببیند. در آخر عوکش می گوید: «منو داداشم خیلی با هم فرق داریم. مثلا داداشم خیلی با برنامه ست و از طرفی هم خیلی زن ذلیله! طوری که اصلا مارو نمیبینه! » کنعان بلند می شود و عوکش را به گوشه ای می برد و به او می گوید: «داری چیکار میکنی؟ » عوکش می گوید: «میخوام دیگه اختیار مال و اموالم دست خودم باشه! » کنعان می گوید: «مگه من به مال تو چشم دارم؟ ما برادریم! » عوکش می گوید: «ما دیگه برادر نیستیم. ما فقط شریکیم! » کنعان کمی به حال او افسوس می خورد و از او می خواهد که فعلا برود تا بعدا صحبت بکنند. بعد هم سر میزش با نجات و همسرش برمی گردد. آیدان پیشنهاد می دهد که به دیدن کوسا هم بروند و کنعان کمی بی میل قبول می کند. عوکش وقتی از جلسه بیرون می رود، بتول بی صبرانه منتظر اوست تا شاید برای شام با هم بیرون بروند اما همان موقع دوست دختر عوکش به او زنگ می زند و عوکش می گوید که با کس دیگری برای شب قرار دارد. بتول ناراحت می شود و چیزی نمی گوید. عوکش به دوست دخترش می گوید که شیفته ی او شده و بعد هم در مورد اینکه قصد دارد همه چیز را در دست بگیرد و دیگر به کنعان اجازه پیش روی ندهد صحبت می کند! دختر هم او را تشویق به این کار می کند. قاسم، جلیل را دنبال می کند و متوجه می شود که جلیل یقه ی همان پسری که دنبالش بوده را گرفته و با او بحث می کند. قاسم در حالی که اسلحه را به سمت جلیل گرفته جلو می رود و با عصبانیت می گوید: «چطور تونستی این کارو بکنی؟ داداشم تازه داشت طعم زندگیو میچشید چرا این کارو کردی جلیل؟! تو باید بمیری. » جلیل از او می خواهد آرام باشد و بعد می گوید: «اگه این کارو نمیکردم زولوف و کنعان همه چیزو میفهمیدن. بفهم من به خاطر خودمون اینکارو کردم. آروم باش و کار اشتباه نکن. » قاسم با پریشان حالی پیش بدیر می رود. بدیر از این که زندگی اش بهم ریخته و دلش به خاطر بی رحمی های مردم و ناراحتی زولوف گرفته… قاسم از او معذرت خواهی می کند اما بدیر با مهربانی به او می گوید: «تو همیشه کنارم بودی… هیچ وقت ازم معذرت نخوا. » قاسم بیشتر شرمنده می شود. آیدان به کوسا در مورد آشنایی قبلی کنعان و زولوف می گوید. کوسا هم در حالی که تعجب کرده می گوید: «پس به خاطر همین آشنایی قبلی بوده که پسرم انقدر هرچی عروس خانم میگه رو قبول میکنه! » صبح نفیسه و مسلم وسایلشان را جمع می کنند تا از انجا بروند. بدیر آنها را می بیند و بدون حرفی و با شانه های خمیده از خانه خارج می شود. زلیخا با دیدن انها گریه می کند و مسلم می گوید که چاره ی دیگری نداشته و بهتر است که همراه نفیسه از آنجا دور بشوند. کنعان که یکی از افرادش را برای جستجو در مورد عمر گذاشته بود، آدرس خانه ی او را پیدا می کند و به در خانه اش می رود و عمر وقتی در را باز می کند کنعان یقه ی او را محکم می چسبد و از او حساب پس می گیرد. قاسم با زولوف در پارکی قرار می گذارد و با اضطراب  به او می گوید که باید در مورد چیز مهمی با هم حرف بزنند.
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید