Loading Posts...

سریال قفس / کبوتر قسمت 45

سریال قفس / کبوتر قسمت 45
سریال قفس / کبوتر قسمت 45

سریال قفس / کبوتر قسمت 45

نذار موتلو من رو تو این حال ببینه


کنعان و زولوف، اسمیحان را به خانه ای که قرار است انجا با هم زندگی کنند می برند. اسمیحان با ذوق وسایل خانه را از قبل در ذهنش می چیند و تصور می کند همراه نوه هایش انجا خوش می گذراند. او رو به کنعان و زولوف می کند و می گوید: «شما منو خیلی خوشخبت کردین. » اما بعد روی زمین می افتد و کنعان و زولوف به سمت او می روند و اسمیحان در آغوش کنعان جان میسپارد. عوکش به عمارت برمی گردد و نعمت که نگران او بوده با گریه او را در آغوش می گیرد و خبر می دهد که موتلو هم قرار است از فردا پیششان بیاید. کوسا از دور انها را تماشا می کند و عوکش با خوشحالی به کنعان زنگ می زند تا خبر برگشتن موتلو را به او برساند اما کنعان به او می گوید که مادرش را از دست داده. عوکش این را به اهالی خانه می گوید و کوسا با شنیدن این خبر شوکه می شود و به آرامی اشک می ریزد. کنعان و زولوف به عمارت می روند و عوکش کنعان را به زیرزمین خانه می برد و می گوید: «یادته اینجا میومدیم. من وقتی میخواستم گریه کنم میومدم اینجا و فقط تو از این خبر داشتی.. » بعد به سمت گوشه ای از زیرزمین که جعبه ای از تیله ها را در آن پنهان کرده می رود و آن را بیرون می آورد و به کنعان می دهد و می گوید: «وقتی بچه بودیم و فکر میکردیم اسمیحان دایه مونه، اون هر دفعه که میومد یه چیزی برات هدیه می آورد. میداد تا من بدمشون بهت تا کوسا چیزی نفهمه. این جعبه تیله هارو اون داد تا بهت بدم اما من قایمشون میکردم و خودم باهاشون بازی میکردم. ببخش داداش. » کنعان گریه اش می گیرد و جعبه ی تیله ها از دستش به زمین می افتد و کنعان هم روی زمین می نشیند و گریه می کند. عوکش هم با مهربانی او را در آغوش می گیرد. کمی بعد کنعان از زیرزمین بیرون می آید و به اتاق بالایی می رود. کوسا به سمت او می رود تا تسلیت بگوید اما کنعان به او روی خوش نشان نمی دهد. زولوف روبروی کوسا می ایستد و می گوید: «یه امروز رو ازت خواهش میکنم حرفی به کنعان نزن که ناراحت بشه. » کوسا در حالی که اشک می ریزد می گوید: «درسته که با اسمیحان خوب نبودیم. اما یه عمر اینجا گذروندیم. دوتامون هم عاشق یک نفر شدیم. من از سنگ نیستم.. » روز تشییع جنازه ی اسمیحان، همه دور مزار اسمیحان جمع شده اند و برای تسلیت به سمت کنعان می روند. ایپک هم دستش را به سمت کنعان دراز می کند و به او تسلیت می گوید اما کنعان به او توجهی نمی کند. وقتی بالاخره همه پراکنده می شوند، کوسا به تنهایی سر مزار اسمیحان می آید و برایش با ناراحتی فاتحه ای می خواند. قرار است همه برای برگرداندن موتلو به پرورشگاه بروند. عوکش از کنعان هم می خواهد به انجا بیاید و از طرف اسمیحان برای بچه ها هدیه بگیرند. کنعان هم قبول می کند. قبل از آمدن موتلو، عوکش به دکه ای می رود تا برای موتلو پیراشکی بخرد و از بقیه جدا می شود. مراد که تمام مدت او را تعقیب کرده بوده به سمتش می رود و دو ضربه ی چاقو به او می زند. عوکش با اینحال و با درد زیاد به سمت موتلو می رود و بعد از کنعان می خواهد تا نگذارد موتلو در ان حال او را ببیند. همه دور عوکش با نگرانی جمع می شوند و کنعان فریاد می زند تا کسی به آمبولانس زنگ بزند…
0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

Loading Posts...
برای تماشای سریالها کلیک کنید