Loading Posts...

سریال قفس / کبوتر قسمت ۵۵ | قسمت پایانی

سریال قفس / کبوتر قسمت 55
سریال قفس / کبوتر قسمت 55
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال قفس / کبوتر قسمت ۵۵

خوشبختی حق ماست


زولوف تمام شب را به عوکش زنگ می زند اما عوکش جواب او را نمی دهد و به ناگهان افراد غفور او را گرفته و زندانی می کنند. بعد هم غفور به کوسا زنگ می زند و می گوید که وظیفه اش را انجام داده و کوسا می گوید منتظرش بماند تا خودش را برساند.

زلیخا برای این که بدیر پاپیچش نشود، داخل لیوان آب او قرص خواب آور می ریزد و همینطور که آرام آرام توضیح می دهد قاتل احمد کوسا و جلیل بوده اند، بدیر به خواب می رود و زلیخا به سمت استانبول به راه می افتد تا کنار دخترش باشد.

صبح عوکش متوجه تماس های بی پاسخ زولوف و زلیخا می شود و وقتی به زلیخا زنگ می زند او می گوید که نه خبری از زولوف است و نه خبری از کنعان دارد. عوکش به هر طریق، انباری ای را که کنعان را در آن زندانی کرده اند پیدا می کند و با بیهوش کردن نگهبانان او را آزاد می  کند و بعد می گوید که زولوف هم در خطر است و کنعان و عوکش راه می افتند تا کوسا را پیدا بکنند.

زلیخا خودش را به عمارت کوسا می رساند و به او التماس می کند تا با دخترش کاری نداشته باشد اما کوسا با بی خیالی می گوید که قصد دارد جان زولوف را بگیرد و کنار مزار جلیل خاکش کند! زلیخا فریاد زنان از او می خواهد کاری به دختر حامله اش نداشته باشد اما کوسا اصلا به او توجه نمی کند و به افراد غفور دستور می دهد تا زلیخا را همانجا در انباری خانه زندانی کنند و خودش به راه می افتد.

زولوف در حالی که افراد غفور و خودش بالای سرش ایستاده اند، جلوی قبری که برایش کنده شده زانو زده و با ترس به آن خیره می شود. کمی بعد کوسا از راه می رسد و با غرور به او نگاه می کند و می گوید: «تو بودی که هی بهم میگفتی خانم اون عمارتی! حالا ببین که جونت بین دستای منه ! » زولوف با خشم به او خیره می شود و می پرسد که کنعان کجاست؟ کوسا می گوید: «کنعان اگه زنده بمونه شاید بیاد! » زولوف فریاد می زند :«تو قاتلی و روانی هستی. تو باعث شدی ۱۵ سال پدر من بیفته زندان و زندگی مارو نابود کردی. حالا از جونمون چی میخوای؟ » کوسا موهای او را می گیرد و سرش را به سمت قبرش خم می کند. بعد از افراد غفور می خواهد تا او را داخل آن بیندازند. غفور و افرادش کمی دست دست می کنند چون دلشان برای زولوف می سوزد اما با اصرارها و فریادهای کوسا بالاخره او را داخل قبر هل می دهند.

کنعان و عوکش به عمارت می رسند و با سر و صدای زلیخا او را بیرون می آورند و زلیخا به آنها می گوید که کوسا می خواهد زولوف را کنار مزار جلیل خاک بکند. هردو با عجله راه می افتند و درست وقتی که افراد غفور روی زولوف خاک می ریزند کنعان سر می رسد و عوکش هم از پشت سر اسلحه اش را روی سر غفور می گذارد و همه شان را خلع سلاح می کند. کنعان با میله ای که در دست دارد به سمت غفور و افرادش حمله می کند و با ضربه های محکم آنها را نقش زمین می کند و بعد فورا به سمت زولوف می رود و او را از داخل قبر بیرون می کشد. کوسا با عصبانیت اسلحه ی غفور را برمیدارد و به سمت زولوف و کنعان می گیرد و می گوید که هردویشان را خواهد کشت. عوکش مقابل مادرش می ایستد و می گوید: «اگه میتونی بزن. تو قدر محبت و عشق رو هیچ وقت نفهمیدی مادر. » کوسا گریه اش می گیرد و از عوکش می خواهد که کنار برود و بعد می گوید: «برای بار اخر بهت هشدار میدم پسرم. برو اونور. » عوکش از جایش تکان نمی خورد و همان موقع کوسا به خاطر نخوردن قرص هایش زانوهایش را حس نمی کند و سست شده و روی زمین می افتد و فلج می شود.. کنعان و زولوف و عوکش با لبخند به هم خیره می شوند و عوکش از زولوف می پرسد: «حال بچه خوبه؟ » کنعان با خوشحالی به زولوف نگاه می کند و زولوف هم به رویش لبخند می زند.

بعد از چند روز، عوکش به همراه نعمت و موتلو قصد دارد از انتب برود. آنها مشغول خداحافظی از یکدیگر هستند که مراد سر می رسد و اسلحه اش را به سمت نعمت می گیرد و شلیک می کند. لحظه ی اخر عوکش خودش را سپر نعمت می کند و گلوله مستقیم به قلبش می خورد. او از انها می خواهد از موتلو مراقبت کنند و بعد چشمانش را برای همیشه می بندد.

کوسا در تنهایی و ناراحتی در عمارت نشسته است. او با غصه به اسلحه ی توی دستش نگاه می کند و آن را به سمت سرش می گیرد.

غفور هنگام غروب کنار مزار کوسا نشسته و برای فاتحه می خواند و همان اسلحه ی کوسا را کنار مزار او دفن می کند.

خانواده ی زولوف به همراه موتلو و کنعان دور هم جمع شده اند و بچه ی تازه به دنیا آمده ی زولوف کنعان را با خوشحالی نگاه می کنند و بعد هم عکس خانوادگی شادی با هم می گیرند…

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment