Loading Posts...

سریال وصلت قسمت ۴۷

سریال وصلت قسمت 47
سریال وصلت قسمت 47
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


صالح همراه عبدالله به مغازه برمی گردد. احمد و تکین که نگران او بودند خیالشان راحت می شود. صالح بدون حرف دیگری دور میز می نشیند و صفحه ی مهره ها را باز می کند و تاس را می اندازد. این بار تاس روی کلمه ی ریا می نشیند. صالح کمی مکث می کند و به خانه ی کلمه ی ریا که درست روی سر مار قرار گرفته خیره می شود و می گوید: «اگر انسان برای به دست آوردن محبت انسان ها همه کاری انجام بده، اسم این کار ریاست… و چنانچه پاسخ درخورش رو نتونه ببینه، کینه دوباره متولد میشه و پاش میلغزه و به عقب برمیگرده. » و مهره را چند خانه پایینتر می نشاند و می گوید: «کینه.. حس عصبانیت از هرکسیه که اذیتش میکنن. اما خشم سرچشمه ای هستش که کینه ازش سیراب میشه. یعنی کینه و خشم همواره دست در دست هم میگردن. »

یالچین بعد از ساعتی در حالی که گردن و بدنش ضرب دیده، روی ویلچر از بیمارستان مرخص می شود. او هنگام خروج از انجا، به عزیز با ناراحتی خیره می شود و با شرمندگی می گوید: «من نمیدونم چی بگم.. » عزیز به او می گوید: «لازم نیست چیزی بگی کمیسر. عمدی نبود که… »

پریهان با نگرانی بالای سر تحسین است و گولتن را به خاطر این که خبری از بچه هایش نشده تا کنار پدرشان باشند سرزنش می کند. گولتن برای این که او نگران نشود چیزی نمی گوید اما وقتی سماجت او را می بیند بالاخره می گوید که سلطان تصادف کرده و کرم و عزیز هم بالای سر او هستند. پریهان شوکه و سست می شود و گولتن می گوید: «تو مادر این خونه ای. به عنوان یه مادر باید محکم و قرص سر پا وایسی… » پریهان تصمیم می گیرد پیش سلطان برود اما گولتن راضی اش می کند تا پیش تحسین بماند و به محض این که خبری از سلطان شد او را در جریان بگذارد. پریهان وقتی اتفاق ها را مرور می کند با ناراحتی می گوید: «دیروز تحسین به سلطان زنگ زد، بعدش افتاد… »

فیرات هم به هوش آمده، او با ناراحتی به سمت عزیز و کرم می رود و از خجالت و ناراحتی روی زمین می افتد و گریه می کند. کرم با چشمان پر از اشک به او نزدیک می شود و از روی زمین بلندش می کند اما فیرات بیشتر گریه می کند و می گوید: «داداش من نتونستم مراقبش باشم. تو اونو به من امانت دادی… » کرم اشک می ریزد و او را در آغوش می گیرد. فریده به سمت فیرات می رود و او را از آنجا دور می کند…

سلطان هنوز به هوش نیامده. عزیز و کرم از پرستار خواهش می کنند تا او را برای لحظه ای حتی شده از پشت شیشه نگاه بکنند. وقتی پرستار این اجازه را می دهد هردو در حالی که یادی از کودکی شان با سلطان می کنند، آرام اشک می ریزند تا این که سلطان چشمانش را باز می کند و خیلی ضعیف برایشان دست تکان می دهد. کرم و عزیز خیلی خوشحال می شوند.

تحسین به هوش می آید و با همان حال بدش می خواهد به ملاقات سلطان برود و زیر گریه می زند. پریهان به زور او را راضی می کند تا به تختش برگردد.

فریده به فیرات می گوید که دکتر به او گفته روی بدنش جای زخم گلوله بوده و دلیلش را می پرسد. فیرات فقط می گوید: «برو از عزیز بپرس! » فریده به عزیز که آن طرف سالن است خیره می شود. یالچین به سمت عزیز می رود و این که فریده از زخمی شدن فیرات خبردار شده به او می گوید. بعد هم از عزیز می خواهد تا قضیه نقشه ی تحسین و قصد او برای کشتن یالچین را به کرم نگوید. عزیز هم با این کار موافق است چون نمیداند چه در سر کرم می گذرد.

آلتان متوجه می شود که برادر شوکری، برای زهر چشم گرفتن از عزیز، آدم های خودش را که زنذه دست او بوده و عزیز را از قتل تبرئه میکرده را فراری داده است.

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment