Loading Posts...

سریال وصلت قسمت ۵۳

سریال وصلت قسمت 53
سریال وصلت قسمت 53
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


عزیز با تعجب به خودش و آینه ای که در دست دارد خیره می شود و به یاد می آورد این آینه همان آینه ای است که داخل آن فریده را دیده بود. عزیز که کمی ترسیده می پرسد: «بابا صالح این چطور ممکنه؟ » صالح می گوید: «بهت که گفتم این سنگینی رو نمیتونی تنهایی بلند کنی…. » و نگاه معناداری به او می اندازد. موقع رفتن عزیز، عبدالله لبخند کمرنگی می زند و می گوید: «همه چیز آشکاره.. » عزیز هم به روی او لبخند می زند اما تمام فکرش درگیر عکسی که در آن خانه دیده بود و شباهت گردنبند آن زن با فریده است… کمی بعد عبدالله کنار عزیز می نشیند و می گوید: «دو اگه یک نشه چیزی نمیشه… »

فریده پیش پدرش می رود و در مورد گردنبندی که به او داده می پرسد. فائق می گوید: «این گردنبند عمه ت فریده بود. از این گردنبند استاد عمه ت، فقط چهارتا درست کرده بود. فریده هم یکی از اونارو به مادرت و یکیشو به حسیبه و بعدیو به آلیس دختر انیتا داد.. نمیدونم چهارمی دست کی میتونه باشه… » و فریده یاد همان قاب عکس داخل آن خانه می افتد.

عزیز به دیدن سلطان می رود و بعد هم کنار تحسین می نشیند. تحسین با پشیمانی از او معذرت خواهی می کند و می گوید: «پسرم من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم. اون خونه و اون اتفاق ها. من خبر دارم. برای این که منو کنترل کنن از تو استفاده کردن… » عزیز می پرسد: «بابا اینا کی هستن؟ » تحسین می گوید که الان نمی تواند توضیح بدهد اما اضافه می کند: «این راز رو فقط میتونم با تو در میون بذارم. از وقتی کرم دنبال پدر و مادرش افتاده، همه چیز بهم ریخته. » عزیز از او می خواهد شفاف تر توضیح بدهد. با این که برای تحسین سخت است می گوید: «پسرم من پدر و مادر و هویت کرم رو ازش گرفتم. اونو از پدربزرگش هم برای محافظت از خودش مخفی کردم. مشکل اصلی این نیست که کرم اونارو پیدا کنه، اینه که اونا کرم رو پیدا کنند! بابابزرگ کرم یکی از اون ادم های بالاست. » عزیز حسابی جا خورده و تحسین به او کلید گاوصندوقش را می دهد تا خودش بعضی از حقایق را با چشمان خودش ببیند. عزیز موقع خروج از خانه، با ناراحتی به کرم خیره می شود… گولتن از حالت های آنها می فهمد که تحسین همه چیز را به عزیز گفته و با ناراحتی می گوید: «چطور تونستی همچین کاری کنه؟ اگه بفهمه کرم کیه چی؟ اگه آقا بولنت همه چیز رو بفهمه چی؟! هیچ کس از خانواده ات زنده نمیمونه. بعد این همه سال چطور تونستی این کارو کنی؟! » عزیز فقط می گوید: «ما داریم به اون پایان نزدیک میشیم گلتن. » گلتن با بغض می گوید: «من به خاطر کرم بچه م رو فدا کردم. این همه سال چیزی نگفتم اما اگه همه اینا هدر بره… » و با تهدید به تحسین چشم می دوزد.

آتنا شب، از میان وسایلش داخل چمدان، جعبه ای را بیرون می آورد و از داخل آن هم پاکتی را بیرون می کشد. از طرفی هم کرم با بغض به عکس مادرش در کنار خودش چشم می دوزد… همان موقع یکی از افرادش با پاکتی پر از جواب سوالاتی که کرم میخواست از راه می رسد و کرم با خوشحالی پاکت را گرفته و می رود. نگهبان کرم به کسی به اسم علی زنگ می زند و می گوید: «همونطور که خواستین عمل کردم! »

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment