Loading Posts...

سریال وصلت قسمت ۹

سریال وصلت قسمت ۹ دوبله فارسی

من گناه عبداله رو گردن می‌گیرم!


فریده از کرم می خواهد تا او را جلوی کلانتری پیاده بکند. کرم می پرسد:« واسه ملاقات داداشم اومدی؟ » فریده با عصبانیت می گوید: «داداش شما چه ربطی به من داره؟! » بعد هم به خاطر بی ادبی اش معذرت خواهی می کند. کرم می گوید:« به شرطی میبخشمت که با من یه قهوه بخوری! » فریده قبول نمی کند و کرم با سماجت شماره اش را به او می دهد. فریده کارت شماره ی او را جلوی چشمانش مچاله می کند و بعد می گوید:« نظرم عوض نشده! » و از ماشین پیاده می شود و سراغ یالچین می رود و در مورد عبدالله می پرسد. یالچین می گوید که با توجه به شواهد حسبیه، عبدالله مغازه را آتش زده اما کسی این را باور نمی کند. ساعتی بعد سر کمیسر به همراه سینی غذا به بازداشتگاهی که عبدالله انجاست می رود و می گوید:« من نمیدونم چرا اینطور شده اما این موضوع رو حل میکنیم عبدالله خان.. » و نگاه بدی به عزیز می اندازد و یالچین را هم به خاطر این که عبدالله را با یک قاتل هم سلولی کرده سرزنش می کند. عبدالله سینی غذا را بین خودش و عزیز می گذارد تا با هم آن را بخورند. عزیز لبخند می زند و او را همراهی می کند اما شب کابوس بدی می بیند که وسط میدان جنگ و در آغوشش آلتان جان می دهد و عزیز در حالی که ترسیده و جانی برایش نمانده می گوید:« کسی نیست بهم آب بده؟ » او که چشمانش را باز می کند، عبدالله را می بیند که به سمتش لیوان آبی گرفته و عزیز جا می خورد. صالح به همراه نجمی و احمد و تفتیک مهره های را روی صفحه می اندازد اما هربار مهره روی خانه ی محنت می افتد. او با خود فکر می کند که این غم حالا حالاها آنها را تنها نخواهد گذاشت… افراد برادر شوکرو، به او خبر می رساند هر اتفاقی برای شوکرو و دوستانش افتاده همان شب در هتل بوده و حالا که رد قاتل طلعت را هم گرفته اند فهمیده اند که کار عزیز کورکماز بوده. رئیس به او میسپارد تا هرطور شده عزیز را بکشند و برایش هم فرقی ندارد که در زندان بمیرد یا خارج از آن. سلیمان به دوستانش صالح و نجمی می رساند که امینه وقتی از جلوی خانه ی مادام رد میشده متوجه شده اتفاقی برایش افتاده و همراه مادرش داخل خانه رفته اند اما الان حال مادام هم خوب است. نجمی نفس راحتی می کشد و بعد وقتی شب از نیمه می گذرد، صالح به همراه احمد و تفتیک کاغذها و اعلامیه هایی را از زیر در خانه هایی داخل می فرستد و بدون این که توضیحی در مورد آن به بچه ها بدهد از انها تشکر می کند. فریده سراغ حسبیه می رود و دستبندش را نشان او می دهد و می گوید:« اتیش سوزی مغازه کار تو بود آره؟ تو به یه آدم بی گناه تهمت زدی! » حسبیه با عصبانیت می گوید:« آره کار من بود! اون آدم که دیوونه ست. حالا میتونه تو زندون واسه خودش جا و مکان هم داشته باشه! » فریده با ناراحتی می گوید:« من تورو لو نمیدم اما خودم گناهشو به گردن میگیرم! » و به اتاقش برمی گردد. حسبیه زیرلب می گوید:« کاراتو ببین فائق! پسرت آواره شده و زنت خلاف کرده. حالا دخترت هم دروغگو شده! همش به خاطر توئه! » فائق از بالای پله ها حرف های آنها را شنیده و با غصه به فکر فرو می رود. صبح به یالچین خبر می رسد که کسی جرم عزیز را گردن گرفته و حالا او باید آزاد بشود. یالچین پوزخندی می زند و می گوید:« معلوم نیست کیو مجبور کردن تا به جای تو تو زندون بمونه! »
۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment

برای تماشای سریالها کلیک کنید