Loading Posts...

سریال گودال قسمت ۲۳۷

سریال گودال قسمت 237
سریال گودال قسمت 237
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال گودال قسمت ۲۳۷ دوبله فارسی

سریال گودال قسمت ۷۶ زبان اصلی با زیرنویس چسبیده

وقتش رسیده!


جلاسون به یاد می آورد که روزی ادریس در مورد این که میتوانست شخصی را بکشد اما به خاطر این که بالای ۸۰ سال داشته و زمین گیر شده بوده بیخیالش شده. جلاسون با این فکر از یوجل فاصله می گیرد و پیش یاماچ می رود. یاماچ به او می گوید: «میدونستم توام مثل منی جلاسون… » همان موقع هم وارتلو به جلاسون زنگ میزند و از او می خواهد تا همراه مکه مراقب مدیر زندان باشند چون خبر رسیده که کسانی قصد جان او را کرده اند. بعد از این که یاماچ و جلاسون از آنجا می روند، رمزی که انها را تعقیب کرده از زنده بودن یوجل با خبر می شود.

فادیک به آذر می گوید:« تو با یاماچ چیکار کردی پسرم؟ اگه اون نبود من زنده نمیموندم. ما بهش یه جون بدهکاریم. من نمیدونم تو یا اون باید چیزی که شروع کردین رو تموم کنید. » آذر که حوصله ی این حرف ها را ندارد از مادرش می خواهد که بس بکند.

وارتلو از رشید می شنود که نارتپلی ها هم به خاطر ضرب و شتم مدد در همین زندان هستند. وارتلو هم سراغ انها می رود و به خاطر سوتفاهمی که پیش امده بوده معذرت خواهی می کند. بعد هم می گوید حالا که او هم دنبال ضیا است و انها هم برای انتقام برادرشان می خواهند حسابش را برسند، بهتر است که با هم همکاری بکنند. نارتپلی ها این حرف او را قبول می کنند.

وقتی سلطان به همراه سعادت و داملا به آشپزخانه ی محله می روند، عایشه به بهانه ای خانه می ماند و به دیدن آکین می رود. آکین از دیدن او خوشحال نمی شود و وقتی عایشه نسبت به حال او ابراز نگرانی می کند آکین پوزخند می زند و می گوید: «مامان تو یه زنی که مثل ماره! تو اصلا میدونی چرا من به پای ۱۴ نفر شلیک کردم؟ برقا رفت و اونجا یکی گفت حرومزاده! شاید با من نبود اما من فکر کردم با منه و دیوونه شدم! به نظر تو چرا همچین فکری کردم مامان؟ تو میدونی؟ چرا یه آدم با یه حرف انقدر باید به هم بریزه؟ » عایشه مدام نگاهش را از آکین می دزدد. آکین به او می گوید: «بعضی وقت ها به زور جلوی خودمو میگیرم تا نزنمت! » عایشه اشک می ریزد و آنجا را ترک می کند.

کمال جومالی را به پاویون می رساند. یکی از دخترهای پایون به داملا این خبر را می دهد. داملا فورا خودش را به پاویون می رساند و همانجا جومالی را می بیند که تدارک تولد کوچکی را برای او داده است. داملا هیجان زده می شود و جومالی پیشانی او را می بوسد و هدیه اش را که یک حلقه ی زیبا است را به او می دهد.

جلاسون و مکه تمام مدت مدیر را زیر نظر دارند و هروقت آدم های ضیا قصد حمله به او را دارند، مانع آنها می شوند و با بیهوش کردن و مهار کردن آنها مدیر را از خطر مرگ نجات می دهند.

افسون به یکی از افرادش سپرده تا در مورد مرتضی تحقیق بکند. مرد می گوید که مرتضی فرد قدرتمندی هست که شاگرد پاشا هم بوده. بعد افسون سراغ آذر می رود و به او می گوید که یاماچ دارد سعی می کند همه را پشت خودش جمع بکند و این کار می تواند آنها را از پا دربیاورد و تنهاترشان بکند. اما آذر با غرور می گوید که کسی نمی تواند پشت او را به خاک بمالد و همان موقع وقتی یاماچ به او زنگ می زند و خبر می دهد تا فورا خودش را برای جنگ تن به تن برساند، آذر فورا قبول می کند. افسون موافق این کار نیست اما آذر به حرف او توجهی نمی کند.

دوتا از پرستارهای یوجل نامه ای که از دادگاه و درخواست طلاق زنش است را روی میز او می گذارند. یوجل که این را می شنود، چشمانش را گرد شده و به یک باره جان گرفته و راه می افتد. آکین که خبر زنده بودن او را از رمزی شنیده بوده از دور به او لبخند می زند.

در زندان مدیر را به بهانه ی این که یک زندانی یکی از نگهبانان را گرو گرفته به حیاط انجا می کشند. ناگهان ضیا با چاقو جلو می رود و به مدیر می گوید که فراتر از حدش رفته و باید بمیرد! همان موقع وارتلو همراه مدد و بعد هم نارتپلی ها از راه می رسد و به افراد ضیا حمله می کند. ضیا فورا پا به فرار می گذارد و وارتلو به دنبالش می رود. ضیا خودش را پشت یکی از سلول ها زندانی می کند و به وارتلو می گوید:« من نبودم. من باباتو نکشتم. یکی دیگه بود. اگه میخوای بدونی کی بود نباید منو بکشی! » وارتلو که آشفته شده چیزی نمی گوید و به فکر فرو می رود.

آذر به کارگاهی که یاماچ در انجا منتظرش است می رود. آن دو با هم گلاویز می شوند و حسابی یکدیگر را کتک می زنند. در آخر یاماچ مشت محکمی به او می زند و آذر روی زمین افتاده و منگ می شود. یاماچ برمیگردد و میله ی آهنی داغ را در سینه ی او فرو می کند.

 

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment