Loading Posts...

سریال گودال قسمت ۲۳۸

سریال گودال قسمت 238
سریال گودال قسمت 238
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا

سریال گودال قسمت ۲۳۸ دوبله فارسی

سریال گودال قسمت ۷۷ زبان اصلی با زیرنویس چسبیده

تو عجیب‌ترین بلایی هستی که سر من اومده یاماچ کچوالی!


درست موقعی که یاماچ می خواهد میله ی داغ را درون سینه ی آذر فرو بکند، افسون با آجر به سر او می زند و بیهوشش می کند و قبل از سر رسیدن برادران آذر، یاماچ را گوشه ای پنهان می کند و از این که او این بلا را سر آذر آورده هم حرفی نمی زند. بعد هم سعی می کند پشت گردنش را که زخمی کرده کمی مداوا بکند و معذرت خواهی کرده و به یاماچ بیهوش می گوید: «تو عجیب ترین بلایی هستی که سر من اومده یاماچ کوچوالی… » و به آرامی لباس او را می بوسد.

یوجل به در خانه ی همسرش می رود اما زن با دیدن او وحشت می کند و حتی به او اجازه نمی دهد تا دختر خردسالش را ببیند و با گریه می گوید: «همه چیزو واسم تعریف کرد. کاری که با زنش و اون دختر کردی… اون فقط ۱۹ ساله ش بود… » یوجل با ناراحتی از آنجا دور می شود.

مدیر به وارتلو می گوید که مدد قرار است آزاد بشود چون نارتپلی ها شکایتشان را از او پس گرفته اند و چیزی به آزادی خود وارتلو هم نمانده. وارتلو که هنوز تکلیفش با ضیا روشن نشده از این خبر خوشحال نمی شود.

دکتر به افسون و برادرهای آذر خبر می دهد که عمل با موفقیت انجام شده و حال آذر بهتر می شود. از طرفی شنول وقتی به کارگاه می رسد با یاماچ بیهوش مواجه می شود و او را به هوش می آورد. یاماچ چشمانش را که باز می کند با گردنبندی که نهیر به او داده بود داخل دستانش مواجه می شود. بعد به شنول می سپارد تا بیمارستان های اطراف کارگاه را چک بکند و ببیند که آیا آذر را به آنجا برده اند یا نه. بعد هم خودش را به دکتر می رساند که مشکل خاصی ندارد.

وارتلو پیش ضیا می رود. ضیا به او می گوید که اگر می خواهد بداند چه کسی ادریس را کشته باید از او محافظت بکند چون عده ای قصد جان او را کرده اند! وارتلو از این که مجبور است به خواسته ی او عمل بکند حرص می خورد.

یاماچ شب به آسایشگاه و اتاق نهیر می رود اما خبری از او نیست. او فکری می کند و با استفاده از شبخواب و گلدانی که در اتاق است سایه ی زیبایی روی دیوار برای او می سازد. نهیر وقتی از راه می رسد و این را می بیند می فهمد که کار یاماچ است و لبخند می زند.

آکین به دیدن افسون می رود اما افسون به او می گوید:« تو دیگه به درد ما نمیخوری. تو حتی دیگه توی گودال نیستی! » اکین می گوید:« درسته اونجا نیستم اما از شما به کوچوالی ها و گودال نزدیک ترم! »

یاماچ از که شنول فهمیده اذر در کدام بیمارستان بستری شده، با پوشیدن لباس پرسنل و کیک به دست وارد اتاق او می شود! آذر سعی می کند از خودش دفاع بکند اما یاماچ خیلی آرام می گوید: «امروز میخوایم اولین روزی که زنده موندی رو جشن بگیریم. تو باید از این به بعد به بهترین شکل از این زندگی دومت تا وقت مرگت استفاده بکنی! » آذر با تعجب به او نگاه می کند اما با دیدن کیک مقابلش می گوید:« این اولین کیک تولد منه! » یاماچ خنده اش می گیرد و ابراز دلسوزی می کند.

یاماچ از عمو لیستی را که قرار بود برایش دربیاورد را می گیرد و چک می کند. بعد پیشنهاد می دهد تا قبل از گشتن تک تک این مکان ها، همگی با هم امشب را خوش بگذرانند و تفریح بکنند. همه با این نظر او موافقت می کنند.

 

0
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment