Loading Posts...

سریال گودال قسمت ۲۷۹

سریال گودال قسمت 279
سریال گودال قسمت 279
برای تماشای سریال‌ها، کلیک کنید و عضو کانال تلگرامی مشکی‌مدیا شوید. بنا بر سلیقه خود، عضو هر کدام از کانال‌های پایین شوید:

مشکی زیرنویس

مشکی جم

مشکی جم‌سریز

مشکی دی‌دی‌تی‌وی

مشکی هندی

مشکی عربی

مشکی هالیوود

مشکیدو: سریال‌های ایرانی

مشکی ام‌بی‌سی‌پرشیا


داملا در یکی از پشت بام های گودال کنار جومالی می نشیند و از او می خواهد چیزی که می گوید را فعلا برای کسی تعریف نکند بعد من ومن کنان می گوید:« من حامله م.» جومالی که خیلی جا خورده و چنین روزی را برای خودش تصور نمی کرده به گوشه ای خیره می شود. کمی بعد به خودش می آید و درحالی که حسابی هول و هیجان زده شده و نمی تواند درست و حسابی حرف بزند با خوشحالی فریاد می کشد:« من دارم بابا می شم.»

کاراجا با چشمان پر از اشک به آذر می گوید که نمی تواند با او شام بخورد چون عمویش از او خواسته که بین خانواده اش و آذر یکی را انتخاب کند و مجبور است همان شب آنجا را ترک کند. آذر با ناراحتی می گوید:« خودتو اذیت نکن. تو بخاطر خانوادت اومدی اینجا انتظار ندارم بخاطر من بمونی. برو آماده شو خودم می رسونمت.» بعد زیر لب به خود می گوید:« یه رویایی بود که تموم شد.»

افسون برای شام به خانه ی چاعتای می رود اما ذهنش درگیر است و زیاد حواسش به چاعتای و حرفهای او نیست. چاعتای می گوید:« من نفهمیدم چرا انقدر زود بهم زنگ زدی اونم درحالی که چند بار دعوتم رو رد کردی.» افسون می گوید:« به نظرم لازم نیست توی همه چی انقدر دقیق بشیم.» بعد از شام افسون خیلی زود خداحافظی می کند تا برود. چاعتای هنگام بدرقه کردن او گردنبند زیبایی به او هدیه می کند و آن را دور گردنش می اندازد. افسون که از چاعتای خوشش نمی آید در ماشینش با حرص گردنبند را از دور گردنش باز می کند.

یاماچ در خانه با برادرهایش جلسه ای می گذارد. سلیم می گوید:« مصطفی یه آدم تازه کار و حریص پیدا کرده که حاضر شده باهامون کار کنه. البته که ریسک کار کردن با اون بالاست و معلوم نیست از پس این قضیه چی بیرون بیاد.» با این وجود آنها مجبورند کارشان را از جایی شروع کنند و یاماچ ریسکش را قبول می کند.

آذر کاراجا را به گودال می رساند و کاراجا که بخاطر جدا شدن از او مردد است کمی برای پیاده شدن از ماشین مکث می کند. او لبهای آذر را می بوسد و بعد پیاده می شود.

در خانه ی کوچوالی ها بعد از مدتها اعضای خانواده  برای شام دور یک میز جمع می شوند. وارتولو و علیچو هم دعوت اند و نهیر خودش را به بقیه معرفی می کند. در همین موقع کاراجا هم زنگ خانه را به صدا درمی آورد و همه از دیدن او خوشحال می شوند و او را در آغوش می گیرند.

نیمه شب آذر که خیلی دلش گرفته شعری از ییلماز گونی برای کاراجا می فرستد. کاراجا لبخند می زند و با او تماس می گیرد و می گوید:« حرفی داری چرا خودت نمی زنی و شعر بقیه رو می دزدی؟» آذر می گوید:« من اونقدر قشنگ نمی تونم صحبت کنم. تازه تو یه روز بیا رو به روی من بشین ببین چه حرفهای خوبی بهت می زنم. تو فقط بگو تا من بیام و از اون خونه بیارمت بیرون.» کاراجا که نمی خواهد از خانواده اش دور بشود زود با آذر خداحافظی می کند.

یاماچ که طاقت دوری افسون را ندارد همان شب به دیدن او می رود. آنها یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند و یاماچ شب را با افسون می گذراند.

فردا صبح روزی است که بار سلاح هایی که کوچوالی ها خریده اند به استانبول می رسد. سلیم و یاماچ سراغ تریلی ها می روند و محموله را بررسی می کنند. آنها که با فردی به نام احمد معامله کرده اند با دیدن چاعتای متوجه می شوند که احمد آدم چاعتای بوده و در اصل او این معامله را انجام داده است. چاعتای رو به سلیم و یاماچ می گوید:« به جمع ما خوش اومدید. می بینید که تا وقتی من بخوام شما می تونید کار کنید. اگه من نخوام نمی تونید کار کنید. در ضمن از اتفاقاتی که امروز صبح افتاده خبر دارید؟» سلیم و یاماچ با تعجب به هم نگاه می کنند و بعد از رفتن چاعتای، وارتولو با یاماچ تماس می گیرد و به او می گوید که دوباره پلیسها داملا را دستگیر کرده اند.

از طرفی وقتی جومالی متوجه دستگیر شدن داملا می شود با عصبانیت خانه را به هم می ریزد. آکین برای اینکه متوقفش کند او را در آغش می گیرد و جومالی درحالی که گریه می کند با درماندگی فریاد می زند:« از زن و بچه ی من چی می خواید؟ چرا دست و پای آدمو می بندید؟»

یاماچ که از متین قول گرفته بود دیگر مواد مصرف نکند و با همین شرط آزادش کرده بود او را در حال خرید مواد می بیند و با ناراحتی پیش عمو می رود و می گوید:« هر کاری گفتی کردم ولی هیچی درست بشو نیست.» عمو او را به صبوری دعوت می کند و یاماچ می گوید:« من می دونم فقط یه راه داره. راه دیگه ای هم نیست.» او به خانه ی چاعتای می رود و وقتی وارد اتاق کار او می شود می گوید:« شما به من یه سکه ای داده بودید. من اومدم اون سکه رو پس بگیرم و از این به بعد قول می دم همه چی اونجوری که شما می خواید پیش بره. من اگه تنها بودم تا آخرش با شما می جنگیدم اما نمی خوام گودال رو بیشتر از این به خطر بندازم.» چاعتای سکه را به یاماچ می دهد و می گوید:« می دونستم راه درست رو پیدا می کنید.»

۰
HeartHeart
0
HahaHaha
0
LoveLove
0
WowWow
0
YayYay
0
SadSad
0
PoopPoop
0
AngryAngry
Voted Thanks!

Leave a Comment